حکایت من و جوجه کباب
راستش را بخواهید در ولایت ما رستوران وطنی پیدا نمی شود. چند باری خودم به فکر تاسیسش افتادم ولی اجازه کاری بجز کار دانشگاهی ندارم. این شد که امروز تصمیم گرفتم تا اینجا هستم دلی از عزا در بیاورم شاید وجدان ناراحتم بعد از نفله کردن جانوران بی گناه کمی آرام بگیرد. متوسل شدم به گوگل و نزدیک ترین رستوران ایرانی به پوتسدامرپلاتز را پیدا کردم. رفتم از گوگل مپ نقشه مسیر را هم گرفتم که مو لای درزش نرود و راه افتادم به سمت مقصود. چون همچنان در دوران اعتصاب به سر می بریم و اتوبوس ها چند تا در میان کار می کنند مجبور شدم از ایستگاه یورک اشتراسه تا پوتسدامراشتراسه پیاده بروم. محله فقیر نشینی است که فقط دو ایستگاه با قلب تجاری برلین فاصله دارد. تا آخر خیابان رفتم ولی رستوران خیام پیدا نشد. به دوستی که می دانستم پشت کامپیوترش نشسته زنگ زدم که شماره پلاک را برایم پیدا کند. پوتسدامراشتراسه ۱۷۱ و ۱۷۳. دوباره برگشتم و این بار شماره پلاک ها را دنبال کردم. از ۲۰۳ تا ۱۷۵ را دنبال کردم. شماره بعدی ۱۶۹ بود! پشت سرم را نگاه کردم دیدم ساختمان در حال تعمیری است. (آن وقت می گویند چرا اینجا می نویسی شایسه!) دنیا دور سرم چرخید. بعد از چند دقیقه که فحش هایم به زمین و زمان ته کشید دور و برم را نگاه کردم. یک رستوران عربی و یکی دو تا هم ترکی همان نزدیکی بود. خودم را انداختم توی رستوران عربی. انتظارش را نداشتم ولی آنجا با سیخ های جوجه کباب و  کوبیده روبرو شدم. آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم. زوج لبنانی سنگ تمام گذاشتند. روی بشقاب جوجه کباب و پلوی زعفرانیم یک سیخ کوبیده هم به رسم مهمان نوازی گذاسته و با نعنا تزیین کرده بودند. سالاد شیرازی هم کنارش بود.  را که گفت حمله کردم. مزه غذای ایرانی مخصوصا کباب بره بعد از نه ماه و آن هم بلافاصله بعد از آن ضد حال وصف ناشدنی بود.

این ماجرا را نوشتم که تلنگری باشد برای به یاد آوردن لذت های کوچک زندگی. 

لینک
۱٧ اسفند ۱۳۸٦ - احمد فاضلی