این شرح بی نهایت

پیش در آمد:

 هر چند ز کار خود خبردار نیم       بیهوده تماشاگر گلزار نیم

در حاشیه کتاب چون نقطه شک    بیکار نیم اگر چه در کار نیم

محمد را خیلی وقت است که می شناسم. پسر خوبی است و سرش همیشه به کار خودش بوده و از آنهایی است که به قول معروف آزارش به کسی نمی رسد. خانواده جالبی دارد. اسم پدرش و همه برادرهایش هم محمد است. بعضی وقت ها وقتی در خانه شان می روم اگر خودش در را باز نکند واقعا مشکل است که به کسی که در را باز کرده حالی کنم با کدام محمد کار دارم. ولی تازگی ها این تشابه اسمی برایش دردسری شده است. آقای خیری روزنامه نگاری است که با مقاله هایی که در روزنامه محلی می نویسد برای خودش شهرتی به هم زده است. مقاله هایش از نظر هنری چنگی به دل نمی زند ولی زبان تندی دارد. چند هفته پیش پسری به اسم محمد که خانه شان دو تا کوچه پایین تر است و بچه شری هم هست شیشه همسایه آقای خیری را شکسته است. همان همسایه را می گویم که از نواده های آن نقاش معروف است، البته نمی دانم شاید هم نباشد ولی اسم فامیلشان که یکی است. از قضا آقای خیری و این همسایه دوستان خیلی صمیمی هستند. حالای آقای خیری رفته و در روزنامه اش مطلب تند دیگری نوشته و نتیجه گیری کرده که آنهایی که اسمشان محمد است آدم های شری از آب در می آیند و ممکن است باز هم شیشه بشکنند. می گوید دیگر کسی نباید اسم بچه اش را محمد بگذارد. آدم را یاد آن تحقیق چند سال پیش می اندازد در مورد ماشین های سیاه و میزان جرائم رانندگی. سرانجام ان تحقیق به آنجا رسید که متوجه شدند آنهایی که ماشین سیاه می رانند بیشتر خلاف می کنند. ولی بالاخره معلوم نشد این رنگ سیاه ماشین است که باعث می شود راننده ها بیشتر خلاف کنند یا آدم های خلافکار ماشین های سیاه رنگ را بیشتر دوست دارند. از بحثمان دور نشویم. آن پسر شر دو کوچه پایین تر را نمی دانم. شاید اگر به گوشش برسد برود شیشه آقای خیری را هم بشکند، به خودش مربوط است ولی به این دوست من هم برخورده است. با هم که صحبت می کردیم می گفت او و برادر هایش مانده اند چه کار کنند. اگر بروند شیشه آقای خیری را بشکنند که حرفهایش را تایید کرده اند. دلشان هم رضا نمی دهد که هیچ نگویند. پیشنهاد کردم که آنها هم روزنامه ای تاسیس کنند و مقاله ای در دفاع از خودشان بنویسند ولی از آقای خیری بد نگویند. ولی پیشنهادم به نظر خودم هم مسخره آمد. آخر محمد که این کاره نیست. برادرهایش هم همین طور. تازه می دانی چند سال طول می کشد تا روزنامه شان معروف شود و مشتری پیدا کند؟ ولی فکر می کنم تنها راهش همین است. 

لینک
۱٠ فروردین ۱۳۸٧ - احمد فاضلی