خواب بوده ام، خواب دیده ام
در خواب می دیدم که می خواهم در رزباد یادواره ای برای دوستی بنویسم که تازگی ها به آن سوی دنیا رفته. آن سوی غربی را نمی گویم، منظورم آن سوی جنوبی است. چیزهایی می خواستم بنویسم که در واقعیت، حقیقت ندارد ولی در رویای من حقیقی بودند. بعد یادم آمد که او دیگر مدت هاست که رزباد را نمی خواند. هم در واقعیت و هم در رویای من.
در خواب می دیدم که جایی هستم نزدیک سالتزبورگ در دامنه آلپ. داشتم با یک روباه روی سطح یخ بسته دریاچه ای پاتیناژ می کردم. از همان روباه های داستان شازده کوچولو که چیزهای خوب به آدم یاد می دهند. نمی ترسیدم که بیفتم ودست و پایم بشکند. حتی نمی ترسیدم که یخ دریاچه به اندازه کافی ضخیم نباشد.
پ.ن. (مخاطب خاص دارد) تیران، طهران یا چه می دانم جایی همان اطراف. به تو نگفت که او حواسش جمع تر از این حرف هاست؟
لینک
٢٤ فروردین ۱۳۸٧ - احمد فاضلی