سیاه وسفید

طرف های عصر بود. بی هدف در خیابان قدم می زد. از جلوی کافه ای رد می شد که یک بار قبلا آنجا آمده بود. هوس کرد سری به آنجا بزند. کافه دار به نظرش آشنا نیامد. رنگ و روی کافه هم کمی عوض شده بود. کافه دار جوانی بود با قیافه شرقی که لهجه غریبی هم داشت. قهوه ای سفارش داد و پشت میز کوچکی نزدیک پیشخوان نشست. خلوت بود و فقط پشت میز کناری دختر جوانی نشسته بود با بلوز و شلوار مشکی و موهای بلند که داشت از همان جا با کافه دار گپ می زد.
- برای روز اول بد نیست...
متوجه شد که چرا قیافه کافه دار و ظاهر کافه تغییر کرده بود. کافه دار که قهوه اش را آورد تشکری کرد و پرسید:
-واقعا روز  اولی است که اینجا را راه انداخته اید؟
- آره ولی اینجا قبلا هم کافه بوده. شاید قبلا هم اینجا آمده باشید. راستش خوش شانسیم که مشتری های قبلی را داریم. راستی اگر اینجا جایتان راحت نیست می توانید پشت آن میز در آن گوشه بروید جای دنج تری است.
با اینکه دلیل پیشنهاد کافه دار را متوجه نشد ولی تصمیم گرفت به توصیه اش عمل کند. حدس زد شاید می خواهد با دختر جوان میز بغلی راحت تر صحبت کند. از آن گوشه دنج می توانست همه جای کافه را زیر نظر بگیرد. بعد از مدتی کافه دار از پشت پیشخوان بیرون آمد و روبروی دختر جوان روی صندلی نشست و مشغول صحبت شدند. حدسش درست بود. چند دقیقه بعد کافه دار پشت پیشخوان رفت و با یک تیشرت سفید در دستش برگشت و آن را به دختر جوان هدیه داد. دختر تیشرت را برانداز کرد و خوش و بشی میانشان رد و بدل شد که او نمی توانست بشنود. بعد کافه دار دختر را به طرف طبقه پایین هدایت کرد و خودش هم پشت سرش راه افتاد. روی پله اول مکثی کرد، نگاهی به طرف گوشه دنج کافه انداخت و لبخندی زد و به راهش ادامه داد.

او هم در جواب لبخند کافه دار لبخندی زد و در افکار خودش فرو رفت. قهوه اش هنوز داغ بود. متوجه نشد که کافه دار کی دوباره بالا آمد. یاد آن ویالونیست روسی افتاد با موها و سبیل سفید با آن آهنگ غمگینش که سی دی کارهایش را با اجرای زنده توی پارک تبلیغ می کرد. مزه تلخ قهوه او را به خودش آورد. دختر جوان را دید که از پله ها بالا آمد تیشرت سفید تنش بود. فکر کرد همان بلوز مشکی بیشتر به او می آمد. دوباره به طرف کافه دار رفت لباس جدیدش را نشان داد و مشغول صحبت شدند.

قهوه اش که تمام شد چند دقیقه همان جا نشست. فکر کرد بعد از کافه کجا برود تصمیمش را گرفت. کافه دار را صدا زد تا صورت حسابش را بیاورد. ولی به جای کافه دار، دختر جوان به طرفش آمد. پیشبندی راه راه بسته بود. صورت حساب را که می داد سوالی معمولی در مورد طعم قهوه پرسید، پول را گرفت و فنجان قهوه را هم برد. وقتی برگشت پشت تیشرت سفیدش نام کافه خوانده می شد. یادش آمد که این کافه همان روز با مدیریت جدید شروع به کار کرده بود.     

لینک
٢٥ فروردین ۱۳۸٧ - احمد فاضلی