Breakfast with Tarkovsky

پشت پنجره باران در حال باریدن است، آرام و متناوب. قطرات باران را می بینم که از لبه شیروانی پایین می افتند. از پنجره، برج ناقوس کلیسا پیدا است. هر چند بعضی وقت ها صدایش اعصابم را به هم می ریزد ولی عادت کرده ام به اعلام وقتش هر ربع ساعت. من و مهری پشت میز چوبی گرد نشسته ایم و آرام با هم حرف می زنیم. موسیقی زمینه صبحانه خوردن مان همان صدای چکه های آب است. یک دفعه احساس می کنم یک دوربین آن گوشه آشپزخانه قرار دارد. جایی پایین تر از سرهای ما، شاید در حد نشیمن صندلی با زاویه رو به بالا. کادرش بین من و مهری می افتد، پنجره و برج ناقوس را هم می گیرد. صدا هم سر صحنه است، همان موسیقی پس زمینه همیشگی که بهتر از صدای همه موسیقی ها شنیده می شود. نمی دانم آن دوربین واقعا آنجا هست یا نه. ترجیح می دهم با نگاه کردن به طرف دوربین، شات به این زیبایی را خراب نکنم، آن هم فقط برای ارضای یک کنجکاوی کودکانه.

لینک
۳۱ فروردین ۱۳۸٧ - احمد فاضلی