پیرمرد چشم ما بود
مسعود، یادت می آید وقتی برای خداحافظی آمده بودی ایستگاه متروی صادقیه، گفتم با خودم عکس نمی برم، در عوض سعی می کنم تصویری از آخرین باری که هر کسی را می بینم در ذهنم نگهدارم، بخصوص مسن تر ها را چون نمی دانم دوباره کی می بینمشان یا اصلا می بینمشان؟
برای خداحافظی که رفته بودم خانه شان موقع رفتن برای بدرقه ام تا دم در آمد. برای آخرین بار در آغوشم کشید و پیشانیم را بوسید. می گفت می ترسم دیگر نبینمت. توی ماشین که نشستم برگشتم تا برای آخرین بار ببینمش و تصویرش را به ذهنم بسپارم. خیلی وقت بود که دیگر حتی یک موی سیاه هم برایش نمانده بود. سال های طولانی بیماری صورت آفتاب خورده اش را تکیده کرده بود. همان پیراهن آبی آسمانی همیشگی را پوشیده بود و پیژامه ای سفید. به زور روی پاهایش بند بود و با تکیه به میله کنار باغچه تعادلش را حفظ کرده بود. مرتب با دستمالش اشکهایی را که چشمه خشکیده چشمانش قادر به بیرون دادن نبودند پاک می کرد. هر وقت به یادش می افتم فقط همین تصویر یادم می آید. 
هفته پیش رفته. امروز به من گفتند.
لینک
۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ - احمد فاضلی