Team work
نمی دانم اثر درجه حرارت بالای بدنم است یا کار این قرص های لعنتی است که همه چیز را به هم پیوند می دهند. در خیالم این اسلاید های سلول های خونی بیماران پارکینسون یک دفعه تبدیل شدند به اجسادی پیچیده در پارچه سفید و من که لباس افسران نازی به تن داشتم بالای سرشان ایستاده بودم.
شاید هم تقصیر این اسپیلبرگ جهود است با این فیلم فهرست شیندلرش که امکان ندارد آن صحنه های آخرش را ببینم و بغض گلویم را نگیرد. مهم نیست چند بار یا هر چند وقت یکبار. آنجا که ایزاک اشترن از قول تورات می گوید هر کس جان یک نفر را نجات دهد گویی جان همه انسان ها را نجات داده و  آن انگشتر طلایی را که با ذوب کردن دندان طلایی درست کرده اند به شیندلر می دهد ولی چون دستش می لرزد به زمین می افتد. و آن مونولوگ منحصر به فرد شیندلر که می گوید این ماشین را چرا نفروختم با این می شد جان ده نفر را نجات داد، یا این مدال که می توانست جان دو نفر را نجات دهد. یک انسان، کاش می توانستم یک انسان دیگر را نجات دهم. کاش ... و گریه که دیگر امانش نمی دهد. حالا نوبت یانوش کامینسکی است که هنر فیلم برداریش را نشان دهد. تصویر چهره شیندلر در اتومبیل که تصویر نجات یافتگان جانشین آن می شود. و موسیقی جان ویلیامز که این صحنه های زیبا را کامل می کند. آدم اصلا یادش می رود که این ها همه اش داستان و دروغ بوده است.
لینک
٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ - احمد فاضلی