Like a candle in the wind

سه شنبه ها معمولا همه بچه ها آزمایشگاه هستند. امروز توماس و میشائیلا نبودند. امتحانی داشتند شبیه کنکور خودمان. هر هفته یکی از اعضای گروه سخنرانی دارد. امروز نوبت استادم بود. موضوع صحبت در مورد تحقیقی بود که بر روی آسیب های ماده ژنتیک کودکانی انجام شده بود که یک نوع بیماری روانی دارند. این بیماری باعث آسیب به ماده ژنتیک نمی شود ولی هدف از انجام تحقیق این بود که ببینیم آیا ممکن است دارویی که برای جلوگیری از عوارض بیماری داده می شود باعث این نوع آسیب شود؟  قسمتی از نتایج که برای من جالب بود این بود که متوجه شدم میزان معمول آسیب ماده ژنتیک در کودکانی که که بیماری را دارند ولی هنوز تحت معالجه با دارو قرار نگرفته اند بیش از کودکانی است که داوطلبانه در مطالعه شرکت کرده اند. دلیلش را از استادم پرسیدم. نظرش این بود که کودکانی که داوطلبانه در مطالعات شرکت می کنند عموما از خانواده هایی هستند که نسبت به وضعیت عمومی زندگی از قبیل تغذیه، بهداشت و ... آگاهی بیشتری دارند، کلا رفاه بیشتری دارند  و بویژه تغذیه مناسب تری دارند در حالی که کودکان بیمار ممکن است از هر طبقه ای از جامعه باشند. نگاهی به هم آزمایشگاهی هندیم کردم که دختر دو ساله ای دارد. توی خودش بود. فکر می کنم داشت تصمیمات جدی در مورد تغذیه خانواده اش می گرفت.

جلسه که تمام شد به آزمایشگاه برگشتم. ماریا در گوشه ای از آزمایشگاه دو شمع روشن کرده بود برای توماس و میشائیلا. شمع هایی که می سوختندو شعله شان آرزوی ماریا بود برای موفقیت بچه ها.  با خودم فکر کردم که چند شمع برای کودکان سرزمینم باید روشن کنم؟ 

لینک
٧ خرداد ۱۳۸٧ - احمد فاضلی