پشت هیچستان

جوان که بود پدر و مادرش رستوران کوچکی در مرکز شهر داشتند. جای دنجی بود و همه می گفتند از جاهای دیگر یک سر و گردن بالاتر است. مادرش آشپزی می کرد و پدرش به مشتری ها می رسید. همیشه می دید که پدرش سر میز می رود و از مشتری ها می پرسد که آیا از غذا خوششان آمده است و همه چیز رو به راه است؟ یا اینکه امروز مزه غذا چطور بوده و آیا همان چیزی بوده که انتظارش را داشته اند؟ می دانست که پدرش این کار را واقعا دوست دارد و از آن لذت می برد. پشت رستوران اتاق کوچکی بود که پدرش گاهی آنجا می رفت و می نشست و از شرابی که فقط مخصوص خودش بود جرعه ای می نوشید.

بیست و دو سالش بود که پدرش مرد. تصمیم گرفت که با کمک مادرش رستوران را سر پا نگه دارد. خودش شغل پدر را عهده دار شد. سر میزها می رفت و همان جملات را می گفت هر چند که از کارش لذتی نمی برد. تا اینکه روزی که از کنار یکی از میزها می گذشت شنید که یکی از مشتری ها به رفیقش می گفت "یارو رو ببین! عین خروس راه می رود". آرام به اتاق پدرش پشت رستوران رفت. مقداری از شراب پدرش در جام ریخت و گفت " پدر، همین جا می مانم و تا شرابت تمام نشده از اینجا نمی روم." برای اینکه آرام تر شود جارو را از کنار اتاق برداشت و شروع به جارو کردن کف اتاق کرد. کمی که گذشت متوجه شد که اینجا گوشه تنهایی پدرش است نه گوشه تنهایی او. یاد غارهایی افتاد که اجدادش سال های سال از آنها برای خنک نگه داشتن آبجو استفاده می کردند. آنجا رفت. بیست و یک کیلومتر تونل هایی که در دل کوه کنده شده بودند و دمایشان در تمام طول سال حدود هشت درجه است. حالا سال هاست که فریدریش انگلهارت بیشتر وقتش را در این تونل ها می گذراند. بچه هایش او را "موش غار" صدا می زنند. وقتی دیدمش با چنان عشقی از تونل هایش حرف می زد که فکر می کردی از یک موجود زنده سخن می گوید. بعضی از تونل ها هنوز هم به عنوان یک یخچال غول پیکر برای سرد نگه داشتن مواد غذایی و نوشیدنی ها عمل می کنند ولی یکی از تونل ها را برای خودش نگه داشته که البته زیباترینشان هم هست. درون تونلی که اسمش را "غار هنینگ" گذاشته بجز چند شمع که راه را نشان می دهد هیچ چیز دیگری نیست. ولی فریدریش عقیده دارد که همه چیز همان جایی است که هیچ نیست. به جایی می رسیم که حتی شمع هم نیست. تاریکی مطلق! می گوید "اینجا را خودت تنها بیا. کف غار کاملا مسطح است پس نگران نباش. مثل زندگی است، آینده را که جلویت است نمی بینی. ولی می توانی به گذشته پشت سرت نگاه کنی و به سمت جلو قدم برداری." او تونل خودش را خوب می شناسد. استفاده از هر نوع نوری را قدغن می کند و می رود و من می مانم و سکوت و تاریکی عجیبی که تا حالا نظیرش را ندیده ام. احساس می کنم که میان هیچ شناورم. گاهی حتی یادم می رود زمین زیر پایم را، ولی غار را که از همه طرف احاطه ام کرده به خوبی احساس می کنم. بعد از چند دقیقه راهپیمایی در میان هیچ، بالاخره راهم را از میان پیچ و خم های غار پیدا می کنم. تجربه منحصر به فردی بود و وقتی دوباره سوسوی نوری را در انتهای راه می بینم قدم هایم را تندتر می کنم و فریدریش را می بینم که در آستانه فضایی شبیه اتاق، مدتی است که منتظرم ایستاده. و این اتاق، از زیباترین قسمت های غار است که ارزش آن شناوری در تاریکی مطلق را بیشتر نمایان می کند. گشت و گذارمان که در غار تمام می شود، فریدریش در آخرین ایستگاه می ایستد، آنجا چند شمع کوچک را به صورت قلب چیده است. همان جا سفره دلش را باز می کند و داستان رستوران پدرش را برایم می گوید. بعد توصیه می کند که هر کسی حتما باید غار تنهایی خودش را داشته باشد. دکمه ای را فشار می دهد و از گوشه ای موسیقی متن فیلم "شکلات" پخش می شود. می گوید که درون، ده هزار بار از بیرون بهتر است ولی افسوس که باید حالا باز هم بیرون برویم و اینها را که می گوید اشک توی چشمش جمع می شود. بیرون که می آییم دستم را می گیرد. دستهایش مثل دست مرده سرد است. به چشمانش نگاه می کنم تا شاید معنی این کارش را دریابم ولی شیشه عینکش بخار گرفته و چشمانش را پوشانده. مرد غریبی است که هیچ جوری نمی شود به درونش نفوذ کرد. باز هم خودش راهنماییم می کند و می گوید که می خواهد گرمای دستان دیگری را وقتی دوباره درون سرمای غار قدم بر می دارد به یاد داشته باشد.

اگر روزی روزگاری گذرتان به ارلانگن افتاد، حتما سراغ "غار اردک کوچک" را بگیرید. شاید فریدریش هنوز آنجا باشد و شاید شما هم اردک کباب شده و آبجویی را که پسرانش سرو می کنند را دوست داشته باشید.

لینک
۱٩ خرداد ۱۳۸٧ - احمد فاضلی