آلبالوها

رفته بودم خرید. از توی پارک که رد می شدم، درخت های آلبالو نظرم را جلب کردند. آلبالوهای درشت و رسیده از بالای درخت، حتی روی همین شاخه های پایینی چشمک می زدند. نمی دانم چه باعث شد که دستم برای چیدنشان دراز نشود.

یک روز در آن پیاده روی هایی که آن موقع بیشتر وقت برایشان بود، در یک خیابان پرت و خلوت چند درخت آلبالو نظرم را جلب کردند. آلبالوهای درشت و رسیده از بالای درخت حتی روی آن شاخه های پایینی چشمک می زدند. کمی مردد شدم. برگشتم مجتمع و یک راست رفتم در اتاق پارتو، همین پسر هندی که هم ورودی مان است. می دانستم که یک چراغ دستی دارد. جریان را برایش گفتم و قرار گذاشتیم هوا که تاریک شد برای عملیات برویم. کمی از من جوان تر است و هنوز این ایده های کودکانه به وجدش می آورد. نمی دانم بنده خدا کجا بزرگ شده که بالا رفتن از درخت را بلد نبود. یک بار سعی کرد ولی نزدیک بود کار دست خودش بدهد. این شد که من بالا می رفتم و او با کیسه پایین درخت منتظر می شد و با چراغش نور روی شاخه ها می انداخت. چند هفته ای آلبالویمان به راه بود تا اینکه نمی دانم باتری چراغ تمام شد یا انرژی ما، شاید هم آلبالوها دلمان را زد.

حالا یک سالی از آن موقع می گذرد. پارتو در یک طرف شهر ساکن شده و من در طرف دیگر. و آلبالوها از روی همین شاخه های پایینی با لوندی آویزانند، انگار خیالشان راحت است که اگر من سراغشان نروم تا آخر عمرشان روی همین شاخه های پایینی می مانند. انگار می دانند همه این ماجراها را. به فروشگاه که رسیدم اول رفتم قسمت میوه ها و یک بسته آلبالو برداشتم.

لینک
۱٤ تیر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی