دنیای رو به زوال

از پنجره که به آسمان نگاه می کنم از پس این جرثقیل بزرگی که خانه آن طرف خیابان را خراب می کند دو دسته ابر توی آسمان می بینم. یک دسته که در ارتفاع بالاتری قرار دارند محکم به آسمان پشت سرشان چسبیده اند و تکان نمی خورند ولی این دسته پایینی را باد با خودش این طرف و آن طرف می کشاند. کتابم را از کنار تخت برمی دارم و شروع به خواندن می کنم. به اینجا می رسم که می گوید "من و زنم دیگر آن تپل مپلی اولیه مان را از دست داده و وارد سال های نی قلیونی شده ایم*". یاد آن جمله جورج کلونی می افتم که جایی گفته بود "در کافه ای بودیم که به دوستم گفتم می دانی، شده ایم یکی از همان آدم های چهل ساله ای که عادت داشتیم بهشان نگاه کنیم و بگوییم غم انگیز نیست؟"  با خودم فکر می کنم چطور می شود از آن دسته ابرهایی بود که دست باد بهشان نمی رسد.

*سلاخ خانه شماره پنج، کورت ونه گات جونیور، ترجمه ع.ا.بهرامی، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ پنجم ١٣٨۶ 

لینک
٢۱ تیر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی