بأی ذنب قتلت؟

بعضی وقت ها که روی تخت دراز می کشم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم این جرثقیل زرد و گنده ای که خانه همسایه را می سازد هی خود را تکان می دهد و از جلویم رد می شود. امروز دیگر حوصله ام را سر برد، نگاه کردم دیدم با آن دست و پای درازش یک بلوک بتونی را که به نظر نمی رسد بیشتر از پنجاه کیلو وزن داشته باشد جابجا می کند. با طعنه بهش گفتم "خجالت نمی کشی با این هیکل، این بار ریزه را جابجا می کنی؟ این را که دو تا عمله هم می توانند بدون هیچ زحمتی بالا ببرند." یک دفعه دیدم مکثی کرد. به نظرم آمد که پوزخندی زد و بعد صدایی آمد که "خوب من کار آنها را راحت تر کرده ام، اشکالی دارد؟" باورم نمی شد. آن جرثقیل بی قواره با آن دست و پای دراز و زردش داشت با من حرف می زد. دور و بر را نگاه کردم و مطمئن شدم که راستی راستی خودش است پس من هم برایش تعریف کردم که سه سال پیش سه هزار تومان داده بودم به آن سرایدار افغانی آپارتمان که یخچال فریزر صد کیلویی را چهار طبقه از پله ها بالا ببرد و برده بود. گفت "فکر کردی هنر کرده؟ چند سال دیگر برو از اوضاع کمرش بپرس." بعد برایم شروع کرد از فواید جرثقیل ها صحبت کردن. راستش اصلا فکر نمی کردم جرثقیل ها عقلشان به این چیزها قد دهد. اصلا جرثقیل ها که کله ندارند که عقلی تویش باشد، همه اش دست و پا هستند. می دانم که باور نمی کنید ولی داشت می گفت که علاوه بر اینکه در ساختن بناها کمک می کنند در خراب کردن شان هم می توانند مفید باشند. یک دفعه یاد آن ساختمان هفت طبقه سعادت آباد افتادم. برایش جریان را از سیر تا پیاز تعریف کردم و پیشنهاد دادم که شاید بشود از جرثقیل و بیل مکانیکی و این جور چیزها برای بیرون کشیدن جسد از زیر آوار هم استفاده کرد. جرثقیل زرد با آن دست و پای درازش که حالا کاملا دست از کار کشیده بود به فکر فرو رفت. کمی ساکت ماند و بعد گفت این همه ماشین آلات گوناگون اگر وجود داشتند چرا در خراب کردن بنا از آنها استفاده نشده بود؟ اصلا جایی که هر هفته موشک هایی را امتحان می کنند که بردشان تا فلان کشوری که حتی وجودش به رسمیت شناخته نمی شود می رسد، مواد منفجره کافی برای تخریب یک ساختمان پیدا نمی شود؟ گفت که در تلویزیون دیده است که ساختمان های هفت طبقه که سهل است هفتاد طبقه هایش را هم با همین ها خراب می کنند بدون اینکه ساختمان های اطراف آسیب ببیند. بعد دوباره ساکت شد و سر کارش برگشت. از آن به بعد هم هر کاری کردم که دوباره به حرفش بیاورم دیگر نشد.

پ.ن. دیر است می دانم. برای هیچ داغ دیده ای هم مرحمی نیست می دانم. ولی ادای دینی بود که به خودم داشتم.

لینک
٢٦ تیر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی