Solan Yaprak

ساعت شش و نیم صبح، صدای زنگ کلیسا بلند می شود. با خودم فکر می کنم که چرا باید خانه ما این قدر به مدرسه نزدیک باشد که مامان همیشه صدای زنگ را بشنود و بعد بیاید بالای سر من که " بچه زنگ مدرسه خورد تو هنوز توی رختخوابی؟" هر چند که این مزیت را دارد که دو دقیقه ای می توانم خودم را به مدرسه برسانم ولی اگر این قدر نزدیک مدرسه نبودیم شاید مامان یک روز یادش می رفت که بیاید و دوباره نگاه کند ببیند من هنوز توی رختخوابم یا نه. البته می داند زنگ مدرسه سر ساعت یک ربع به هشت می خورد ولی پیش خودم فکر می کنم اگر یک روز یادش برود می روم بالای پشت بام و از آن بالا به بچه هایی که توی حیاط مدرسه صف کشیده اند می خندم. با اکراه بلند می شوم و جلوی آینه می ایستم ببینم امروز چشم هایم چقدر پف کرده است. تصویر  توی آینه شبیه عکسی است که فکر می کنم توی یک آلبوم قدیمی دیده ام، پسر بچه ای با موهای تراشیده و پیراهن چهار دکمه زرد لیمویی که در آن عکس سیاه و سفید شش در چهار معلوم نیست چه رنگی است ولی من می دانم که زرد لیمویی است آخر خودم هم یکی از همین پیراهن ها داشتم. با آن سر تراشیده قیافه اش کمی خنگ نشان می دهد. هر چند انگار آدم تا وقتی مدرسه نرفته معیار جدی نمی تواند برای هوشش ارائه دهد. خواهرم بعضی وقت ها که  با من بازی می کند وقتی حوصله اش سر می رود می گوید " تو چرا این قدر خنگی بچه؟" مامان از توی آشپزخانه صدا می زند " به بچه من این جوری نگو، بگذار کارنامه اش را بگیرد آن وقت می بینی که چقدر با هوش است." من می پرسم "از این سهام عدالت به من هم می رسد؟" خواهرم جواب می دهد " بابا تو مثل اینکه متوجه نیستی که در حال حاضر جزء فرار مغزها محسوب می شوی، به تو هیچی نمی رسد."

صدای فیدوس پالایشگاه هنوز بلند است. از خانه که بیرون می آیم سیل کارگران پالایشگاه را می بینم که با دوچرخه های هرکولس انگلیسی به سر کار می روند. من هم با دوچرخه ام در خلاف جهت آنها به طرف مدرسه راه می افتم. پانزده دقیقه ای باید تا رسیدن به مدرسه رکاب بزنم. هنوز یک ایستگاه دیگر مانده تا من پیاده شوم. پیرزنی که در اتوبوس کنارم نشسته با لبخند می پرسد "دارف ایش راوس؟" من رو به علی می کنم و می گویم "یعنی چی؟" می گوید " چی یعنی چی؟" می گویم همینی که روی حوله ات نوشته." نگاهی می اندازد و می گوید "برگ پژمرده، این را از باکو گرفته ام. اصلا بگو ببینم چرا باید من با تو که زبانت را خوب نمی فهمم هموطن باشم ولی با آنها که راحت تر حرفشان را می فهمم نه؟" ناقوس کلیسا این بار چهار ضربه می زند و بعد یک ناقوس دیگر هفت بار.

لینک
۱۳ امرداد ۱۳۸٧ - احمد فاضلی