یک اتفاق ساده

رگبار که شروع شد ته اتوبوس نشسته بودم و "ما با توییم و با تو نه ایم وینت بوالعجب" را زمزمه می کردم که یک دفعه دیدمش. پیاده شدم چون ارزشش را داشت. انگار یک نفر پایه پرگار را گذاشته بود روی محل تلاقی دو خطی که صلیب بالای برج ناقوس کلیسا را ساخته بودند و بعد یک قوس بی نقص کشیده بود که دو انتهایش پشت خانه ها پنهان می شد. شروع کردم به شمردن رنگ ها. قرمز، نارنجی، زرد، سبز، آبی، نیلیش که خوب مشخص نبود و بنفش. تا شب حالم خوب بود.

لینک
۱۸ امرداد ۱۳۸٧ - احمد فاضلی