بله، رسم روزگار چنین است

ساعت چهار شب است. با صدای مهری از خواب بیدار می شوم. هوای اتاق دم کرده و او خوابش نمی برد. دور و برم را نگاه می کنم. اتاق به نظرم آشنا نیست.

"مارگارت عزیزم- امروز عازم درسدن هستیم. غصه نخور. هیچوقت درسدن را بمباران نمی کنند. درسدن یک شهر باز است."

ماجرا از خواندن کتاب "سلاخ خانه شماره ۵" شروع شد. کتاب داستان تلخ بمباران درسدن در جنگ دوم جهانی توسط هواپیماهای آمریکایی و انگلیسی است. هر چند که نویسنده سعی کرده به داستان کمی جنبه فانتزی ببخشد ولی تلخی ماجرا همه جای داستان خودش را نشان می دهد. و البته خرابی های درسدن در کتاب جا نشده است. این را وقتی فهمیدم که خودم شهر را دیدم. کتاب را که خواندم تصمیم گرفتم درسدن را ببینم. و آن شب ساعت چهار صبح من آنجا از خواب بیدار شدم، در درسدن. در درسدن همه این کتاب را می شناسند و آن را اثری کلاسیک می دانند. حتی در نقشه های توریستی محل سلاخ خانه مشخص شده است.

"هر سنگ بنای این شهر دوباره ساخته شده، به زبان بی زبانی سرود صلح سر می دهد." این جمله بالای در خانه ای در یکی از خیابان های پشت "کلیسای بانوی ما" نوشته شده بود. بزرگترین و معروف ترین کلیسای پروتستان اروپا تا سال ١٩۴۵ که بعد از خرابی کامل در جنگ، کمونیست ها تصمیم می گیرند ویرانه های ساختمان را همان جا در وسط شهر به عنوان یادگاری از جنگ، دست نخورده باقی بگذارند. بعد از اتحاد دو آلمان کلیسا بازسازی و همین دو سال پیش بازگشایی می شود.

نه از زیبایی های درسدن می گویم و نه از خرابی های دوران جنگش که هنوز در گوشه و کنار دیده می شوند و نه از زخم هایی که شهر در دوران سلطه کمونیست ها بر آلمان شرقی برداشته. به جای اینها یک پاراگراف دیگر از همان کتاب نقل می کنم که مربوط است به چند روز پیش از بمباران شهر. 

"به نظر بیلی پیل گریم [درسدن] مثل تصویر بهشت در کتاب های دینی کلاس های روز یکشنبه بود ... رادیاتورهای بخار هنوز در درسدن سوت شادی می کشیدند. ترامواها با صدای تلق تلق آمد و شد می کردند. تلفن ها زنگ می زدندو همیشه کسی گوشی را برمی داشت. با زدن کلید های برق چراغ ها روشن و خاموش می شدند. تئاترها و رستوران ها باز بودند. باغ وحش به کار خود ادامه می داد. صنایع اصلی  شهر، داروسازی، تولید مواد غذایی و دخانیات بود."

* سلاخ خانه شماره پنج. کورت ونه گات. ترجمه ع.ا. بهرامی. چاپ پنجم ١٣٨۶. انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.

لینک
٢۸ امرداد ۱۳۸٧ - احمد فاضلی