دلخوشی ها کم نیست!

پیش نوشت: این مطلب در پاسخ دعوت وبلاگ داروگ نوشته شده است. این را هم همزمان بشنوید:

یک شنبه ها همیشه کسل کننده است، بخصوص اگر هوا ابری هم باشد. روز خوبی برای از خانه بیرون زدن نیست. همه فروشگاه ها و مغازه ها تعطیل است و در خیابان پرنده هم پر نمی زند. آنهایی هم که بیرون می روند خودشان را می تپانند در کافه ای، موزه ای، جایی. ولی یکشنبه ها روز کافه رفتن من نیست.  کافه نشینی های من محدود می شود به چهارشنبه ها در باشگاه دانشجویان خارجی، دوشنبه های اول هر ماه، گاهی در کافه کتاب فروشی "هوگن دوبل" که یک شنبه ها تعطیل است و گهگاهی آخر شب ها. موزه ها را هم همه دیده ام، حالا باید منتظر بمانم ببینم کی نمایشگاه جالبی در یکی از موزه ها برپا می شود.

بعد از صبحانه  در حالی که به والس شماره دو شوستاکوویچ گوش می دهم در مورد یادداشتی که می خواهم بنویسم فکر می کنم ولی چیزی به ذهنم نمی رسد. آوای موسیقی حواسم را پرت می کند. این آهنگ در ذهنم به فیلم چشمان کاملا بسته کوبریک گره خورده. فیلم خوبی بود. یادم می آید که چند روز پیش جایی خواندم که " کریس نولان" در مورد فیلم های مورد علاقه اش گفته بود که هر چیزی را که کوبریک ساخته باشد دوست دارد. همیشه همین طور است، بحث که به سینما می رسد کنترل ذهنم از دستم خارج می شود. یاد آخرین فیلم نولان می افتم که تازه دیده ام. با چند نفر از دوستان رفته بودیم. در سینما قبل از اینکه فیلم شروع بشود بغل دستیم پیشنهاد کرد که هفته بعد برای دیدن یک نمایش کمدی آلمانی برویم. گفتم به  کمدی علاقه ای ندارم ولی در برنامه فصل جدید تئاتر شهر اپرای "فلوت جادویی" موتزارت را دیده ام. پیشنهاد کردم که برویم آن را ببینیم که قبول کرد. کجا بودم؟ آها! می خواستم حواسم را جمع کنم و چیزی بنویسم. کاغذهای روی میز را جمع و جور می کنم که چشمم به دعوت نامه نمایشگاه کتاب فرانکفورت می خورد که انتشارات "شیکر Shaker" فرستاده. چه اسم عجیبی برای یک انتشاراتی! می خوانم. نوشته که بزرگترین نمایشگاه کتاب دنیا است که نیمه اکتبر برگزار می شود و دعوت کرده که به غرفه شان سری بزنیم. اصلا این نامه چرا برای من آمده؟ کی فرستاده؟ امضای زیر نامه "دکتر خالد شاکر" است. آها! پس شیکر نبود، شاکر بود. به هر حال می شود یک آخر هفته به فرانکفورت رفت و برگشت. قیمت بلیت برای دو نفر را چک می کنم. نه، بد نیست، اگر همین امروز رزرو کنم با تخفیف 50 درصدی می شود 56 یورو، با این قطارهای سریع السیر. شاید بروم، ولی قبل از آن باید یک پوستر برای کنفرانسی که اواخر سپتامبر برگرار می شود آماده کنم. اگر بتوانم جایزه بخش پوستر را ببرم خیلی خوب می شود. راستی من آمدم اینجا نشستم که یک چیزی بنویسم. همه پنجره های روی صفحه کامپیوتر را می بندم تا حواسم جمع شود. این عکس روی دسکتاپ را کجا گرفته بودم؟ باغ گیاهشناسی بود انگار. چند وقتی است که فتوبلاگم را به روز نکرده ام. همین رزباد را هم به روز نگه دارم خیلی هنر کرده ام. در مورد چه می خواستم بنویسم؟ دلخوشی ها! سهراب یک شعری داشت در این مورد:

مرد بقال از من پرسید چند من خربزه می خواهی؟   

من از او پرسیدم دل خوش سیری چند؟

...

لینک
۱۳ شهریور ۱۳۸٧ - احمد فاضلی