تاریک خانه

در تاریک خانه نشسته ام و منتظرم فیلم ها ظاهر شوند. اتاق ساکت و تاریک است و فقط به کمک  نور کم سوی لامپ قرمز کوچکی اطراف را می بینم. تاریک خانه اگر خلوت باشد یکی از جاهای مورد علاقه من در دنیاست. بوی محلول ظهور و محلول ثبت فضا را پر کرده است. با خودم فکر می کنم که دیروز روز خوبی بود. باغ گیاه شناسی، موسیقی جاز، غذای خوب و گپی دوست داشتنی. دو تا از دوستان نه چندان نزدیک ولی خیلی خوب را احتمالا برای آخرین بار دیدم. یکی می رود اتریش، یکی می رود آمریکا. دنیا این قدر بزرگ هست که احتمال بدهم دیگر هیچ وقت نخواهم دیدشان. کار ظهور و ثبت فیلم ها که تمام می شود چراغ را روشن می کنم. می بینم که یکی از فیلم ها در نور کم سوی لامپ قرمز از زیر دستم در رفته و فراموش کرده ام ظاهرش کنم. حالا نور خورده و سوخته! بعضی وقت ها آدم خیلی چیزها را حتی در موقعیت های دوست داشتنی نمی بیند. با خودم فکر می کنم آیا دیروز روز خوبی بود؟  

لینک
۱٧ شهریور ۱۳۸٧ - احمد فاضلی