کار من این است که کاریم نیست

گفتم این که نشد تعطیلات! از صبح می نشینم پای شبکه و به هر گوشه ای سر می زنم یک دفعه می بینم که شب شده. بلند شدم کوله پشتی را بستم و پریدم توی اتوبوس و رفتم تا سر تپه وسط جنگل. بین درخت ها قدم زدم و به صدای باد که برگ ها را جابحا می کرد و به صدای پای خودم که برگ های خشکیده را لگد می کردم گوش دادم تا رسیدم به جایی که محوطه باز و بدون درختی بود. دراز کشیدم زیر آفتاب و گزیده دیوان شمس را باز کردم که آمد:

کار من این است که کاریم نیست

عاشقم، از عشق تو عاریم نیست 

دو ساعتی که گذشت و به اندازه کافی صدای جیرجیرک ها و رد هواپیماها را در آسمان دنبال کردم و آفتاب حسابی پوستم را سوزاند و بدنم پر از سبزه و حشرات گوناگون شد، بلند شدم و دوباره به جنگل برگشتم. بعد هم رفتم در کلیسا به دعا کردن مردم گوش دادم و نقاشی ها و مجسمه ها را نگاه کردم. شب که شد برگشتم، دیدم بچه ها از تمام وسایل ارتباطی مثل تلفن خانه و همراه و ایمیل استفاده کرده اند که خبرم کنند برویم مینی گلف و البته بی نتیجه. این است که می گویم هیچ چیز کامل نیست.  

لینک
۱٩ شهریور ۱۳۸٧ - احمد فاضلی