Mr Bookworm

امروز آقای "کتابخوان" را دیدم.  اسم واقعیش را نمی دانم. این اسم را خودم رویش گذاشته ام.  آقای کتابخوان چند ایستگاه بعد از من سوار اتوبوس می شود. موهای تراشیده دارد و عینک می زند. همیشه یک کیف سردوشی حمایل گردنش است. هوا که سرد می شود یک پالتوی سیاه می پوشد. وارد اتوبوس که می شود یک صندلی خالی پیدا می کند و هنوز ننشسته، در کیفش را که همچنان حمایل گردنش است باز می کند و کتابی بیرون می کشد و شروع می کند به خواندن. ظاهرا هیچ توجهی به اطرافش ندارد. نمی دانم متوجه کتاب خواندن من می شود یا نه. به هر حال وجودش در بین این بچه مدرسه ای هایی که در اتوبوس اند و آن "پیرزن وراج" و "مدیر مدرسه" (این اسم را هم خودم روی این یکی گذاشته ام، چون همیشه لباس مرتب می پوشد و کراوات می زند و بچه مدرسه ای ها به اش احترام می گذارند) مایه دلخوشی است. مدتی بود که دیدن آقای کتابخوان در اتوبوس جزیی از برنامه هر روز صبح من شده بود. هر روز منتظر بودم سوار شود ببینم چه کتابی دستش است و تا کجایش پیشرفته. اعتراف می کنم که کتاب خواندن در اتوبوس را از آقای کتابخوان یاد گرفتم. هر چند که من و آقای کتابخوان هیچ وقت با هم حرف نزدیم و حتی لبخندی هم بین ما رد و بدل نشده ولی مدتی که نبود صبح ها چیزی کم داشت. امروز مستقیم آمد کنار من نشست. می دانم که  آقای کتابخوان اینجا را نمی خواند ولی نمی دانم آیا وبلاگی دارد که در آن در مورد کتابخوانی که امروز کنارش نشسته بود بنویسد؟

لینک
۱٧ مهر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی