The man was meChris De Burgh

نما خارجی ميدان انقلاب ساعت ۸ شب عاشورا

خيابان خلوت است و خيلی کم ماشين از خيابان رد می شود. تا انتهای خيابان باز است آن قدر که احساس می کنید که خيلی راحت می توانید تا چهار راه امير آباد را در عرض يکی دو دقيقه طی کنید.

قطع به داخلي، اتوبوس شرکت واحد

راننده با بيخيالی تدر صندليش فرو رفته. کلا سه مرد در اتوبوس هستند که مثل اينکه با هم قهر باشند، سعی کردن با بيشترين فاصله نسبت به هم بشينند. مرد چهارم به خيال اينکه اتوبوس ممکن است همين لحظه راه بيفتد از دور به طرف اتوبوس می دود. داخل اتوبوس می شود و در رديف اول می نشيند.

کلوز آپ از راننده بی خيال

راننده مثل اينکه شوکی بهش وارد شده باشد، از جايش می پرد و دکمه دنده اتوماتيک را می زند و به سرعت راه می افتد.

خارجي، از پنجره اتوبوس

خيابان خلوت است و چراغ ها به سرعت سبز می شوند. مسافری هم در راه نيست بنابراين خيلی زود به ايستگاه دوم می رسند. دو تا از مردها پياده می شوند.

داخلي، اتوبوس

دو مرد ديگر در اتوبوس هستند.

خارجي، از پنجره اتوبوس

اتوبوس دوباره راه می افتد. در ايستگاه سوم، مرد سوم پياده می شود.

کلوز آپ راننده از داخل آينه

نگاهی در آينه به اتوبوس خالی می کند. رو به مرد چهارم :

حالا فقط من موندم و شما. (مکث) کجا پياده می شي؟

کلوز آپ مرد چهارم

مرد غرق در افکار خود است. فکر می کند که چرا در شب عاشورا از سه گل فروشی که هر شب در مسيرش می بيند هر سه باز هستند و پر از مشتری. ناگهان يکه ای می خورد و به خود می آيد و متوجه حرف راننده می شود.

- ايستگاه مخابرات.

- امشب که ايستگاهی نيست، مگه نمی بينی اتوبوس خاليه، هر جا دلت خواست بگو پيادت کنم.

.......

خارجي، جايی که ايستگاه اتوبوس نيست.

اتوبوس نزديک می شود. مرد چهارم جايی که دلش می خواهد پياده می شود. به اتوبوس در حال دور شدن نگاه می کند و به اين فکر می کند که راننده دلش می خواهد کجا پياده شود.

 

لینک
٢ اسفند ۱۳۸۳ - احمد فاضلی