Short story

توی قطار نشسته بودم و از پنجره بیرون را تماشا می کردم. اواسط پاییز بود و بیشتر برگ های رنگ رنگ درخت ها تا آن موقع ریخته بود. بیرون باد سردی می وزید و برگ های باقی مانده روی شاخه ها را تهدید می کرد. روی صندلی روبرویی دختر جوانی به خواب رفته بود. پوستی رنگ پریده داشت و موهایی قهوه ای و کمی لاغر به نظر می رسید. سرش روی شانه چپ افتاده بود و گردنش را درازتر از معمول نشان می داد درست مثل نقاشی "ژان" اثر مادلیانی. سه روز پیش که داشتم در هتل صبحانه می خوردم برای اولین بار دیدمش. تنها پشت میز کوچک گردی در گوشه سالن نشسته بودم و در حین خوردن صبحانه به گفتگوی خانواده ای که دور میز کناری نشسته بودند گوش می دادم. پدر داشت برای بچه هایش از قسمت های دیدنی شهر می گفت و افراد معروفی که در شهر زندگی کرده بودند. تازه صبحانه را شروع کرده بودم که دختر به طرف میز آمد، لبخندی زد و مودبانه اجازه خواست که میز را با او شریک شوم. شروع کرد که اهل کشور کوچک و بی اسم و رسمی است و بعد از وطن من پرسید و گفتگو ادامه پیدا کرد. صبحانه که تمام شد قرار گذاشتیم که با هم برای تماشای نقاط دیدنی شهر برویم و این طور شد که چند روز گذشته را با هم گذرانده بودیم و حالا داشتیم با هم سفر می کردیم. همان طور که نگاهم روی آن گردن دراز خیره مانده بود احساس کردم لبخند کمرنگی روی لبانش آمد، سرش را بلند کرد.  چشمانش که باز شد نگاهمان در هم گره خورد. ناگهان چیز سردی در رگهایم دوید. بی اختیار گفتم: گورخر کوهستانی.

- چی؟

- هیچی ببخشید. بخواب.

دوباره چشمانش را بست و لبخند از روی لبانش محو شد. چیز غریبی از یک خاطره دور به ذهنم آمده بود که منشأش را دقیق نمی دانستم. باید مربوط می شد به موزه تاریخ طبیعی. در طبقه دوم انواع و اقسام حیوانات بیچاره را "خشک" کرده و به نمایش گذاشته بودند. بچه ها از این طرف به آن طرف می دویدند و با هیجان حیوانات را به هم نشان می دادند. حیوانات عجیب و غریبی که هیچ وقت ندیده بودم ولی گورخر را که به آسانی می شد از دور هم تشخص داد. نزدیک که رفتم دیدم کنارش نوشته "گورخر" کوهستانی". تعجب کردم چون همیشه در مستندهای تلویزیونی گورخرها را در دشت دیده بودم که معمولا پلنگی، چیزی به گله شان حمله می کرد. این یکی اما مثل اینکه فرق می کرد. گورخر کوهستانی بود. کاملا طبیعی به نظر می رسید ولی دقت که کردم شیاری دوخته شده روی پای راست جلویش بود که نشان می داد پوستش را کنده و از نمی دانم چه پر کرده بودند و حالا به نظر می رسید قبراق و سرحال جلو من ایستاده. سعی کردم شیار دوخته شده را از همان پای راست که در آنجا کمی ناشیانه دوخته شده بود، دنبال کنم. دقت که می کردی، ادامه بریدگی را می شد روی هر چهار پا دید و از زیر شکم و تا زیر گردن هم ادامه داشت. ناگهان نگاهم روی چشم هایش ثابت ماند که مستقیم به من نگاه می کرد. یخ کردم. چشم های درشت و سیاه گورخر کوهستانی، اگرچه هنرمندانه تاکسیدرمی شده بودند ولی چشمهای سرد یک مرده بودند.

دختر دوباره به خواب رفته بود. اولین جایی که قطار توقف کرد، پیاده شدم. قطار در حال دور شدن بود و باد سردی پاییزی می وزید. سیگاری آتش زدم و شنیدم که دوباره گفتم: چشم های مرده گورخر کوهستانی.            

لینک
٢٧ مهر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی