Oscar Wilde

- "دیروز سه ساعت منتظر شدم تا بالاخره موفق شدم ملاقاتش کنم. وقتی وارد شدم، اولین چیزی که گفتم این بود که آدمی در سن من دیگر آن قدرها وقت ندارد که سه ساعت را فقط در انتظار سپری کند."

یک سالی می شود که می شناسمش. خانم مسنی است که با شوهر و سگش زندگی می کند. بچه هایش این دور و بر نیستند. مدتی است که همدیگر را تو صدا می زنیم. گفتم: "دوریس، دلت می خواهد دوباره جوان می شدی؟" منتظر جواب نشدم چون سوال را برای گرفتن جواب نپرسیده بودم. ادامه دادم: "یادت می آید که در جوانی اشتباهی مرتکب شده باشی؟"

گفت که خوب البته چندتایی بوده اند که چندان کوچک نبوده و در خاطرش مانده اند.

گفتم: "اگر می خواهی احساس جوانی کنی همان ها را تکرار کن.

چیزی نگفت. بعد از مدتی لبخندی زد. برایش گفتم که این ایده از من نیست و در کتابی خوانده ام و باز هم حرف زدیم و نان و پنیر خوردیم تا دیروقت. 

لینک
٢٠ آبان ۱۳۸٧ - احمد فاضلی