East of Eden

بعد از ظهر جمعه را دوست دارم. شروعی است برای دو روز تعطیلی. مدتی است از زمان و کارها عقب افتاده ام. صبح ها که می روم سر کار هنوز آفتاب در نیامده، وقتی هم بر می گردم دیگر تاریک شده. پوست سبزه من حالا دیگر از آفتاب ندیدن روشن تر شده است. تازه قرار است تا انقلاب زمستانی، روزها از این کوتاه تر هم بشوند. بعد از ظهر این جمعه خیلی خسته بودم. همین طور که برای رفع خستگی لم داده بودم فکر می کردم که چه بهتر بود اگر به جای این همه کار، این روزها مثل بعضی ها می رفتم سواحل شمال آفریقا، همین مصر یا تونس، کنار ساحل روی شنها دراز می کشیدم و آفتاب می گرفتم. بعد در خیالم خسته می شدم از آفتاب گرفتن و می رفتم دامنه جنوبی آلپ که تا چند وقت دیگر پوشیده از برف می شود برای اسکی. بعد از مدتی اسکی کردن هر روز هم دلم را می زد و آن وقت نمی دانم شاید می رفتم جنگل های استوایی، بعدش هم احتمالا قطب شمال یا نمی دانم کجا... در خیالم آخرش احتمالا از بیکاری یا احساس دیگری که حالا اصلا نمی شناسمش خسته می شدم برمی گشتم سر جای خودم.

کوفتگی بدنی که کمی رفع شد و با خودم فکر کردم که دوست داشتن بعد از ظهر جمعه برای این است که دو روز بعدش تعطیلی دارم که خستگی کار از تنم بیرون برود. اگر همه روزها شنبه و یک شنبه بود که بعد از ظهر جمعه معنی نداشت. و اینکه زندگی همینی است که هست، کیفیتش را می شود موقتی بهتر کرد ولی ماهیتش را نمی شود تغییر داد. زندگی ات را بکن این قدر غر نزن!

لینک
٢٥ آبان ۱۳۸٧ - احمد فاضلی