Welcome to the hotel California

به خیلی چیزها در مورد اینجا پی بردم. بیشتر آنها را از بروشور هتل که از میز پذیرش گرفتم فهمیدم. از وقتی این چیزها را فهمیدم تصمیم گرفته ام با کسی حرف نزنم. البته دیروز وسوسه شدم و کنجکاوی باعث شد با یک نفر چند کلمه حرف بزنم. می گویم دیروز، ولی مطمئن نیستم دیروز بوده باشد. حساب زمان از دستم در رفته. خورشید اینجا هیچوقت غروب نمی کند تا بتوانم زمان را بسنجم. گرسنه هم نمی شوم تا حداقل از روی وعده های غذایی بفهمم چقدر زمان گذشته. اولش می ترسیدم اگر اینجا غذا بخورم مسموم شوم. نگران بودم که اگر گرسنه شدم چه باید بکنم. بعد فهمیدم نگرانیم بی دلیل بوده. فقط تشنه می شوم چون هوا خیلی گرم است. حاضرم برای یک لیوان آب خنک حتی آدم بکشم. یک بار که تشنگی داشت حسابی فشار می آورد رفتم طرف میز پذیرش و خواستم به هر قیمتی شده برایم آب تهیه کنند. مسوول پذیرش همان طور که داشت چیزی می نوشت گفت که از نهم شهریور ٨۵ اینجا آب نداریم. نهم شهریور؟ این تاریخ به نظرم آشنا بود. انگار تولد خواهرم بود. تشنگی ام یادم رفت و فقط می خواستم بدانم چرا از نهم شهریور. هر چه پرسیدم دیگر جواب نداد. به نظر غرق نوشتن می آمد. نگاه کردم ببینم چه می نویسد. هیچ کاغذی زیر دستش نبود. ولی خودکار توی دستش یک خودکار تبلیغاتی بود. رویش نوشته بود: چهاردهمین کنفرانس سراسری زیست شناسی ایران، دانشگاه تربیت مدرس، ٩ شهریور ٨۵. قبل از اینکه تصمیم جدی برای کشتنش بگیرم آن بروشور کذایی را داد که سرگرم شوم. گفت این طوری تشنگی را فراموش می کنی ولی دروغ می گفت.

آها! داشتم از دیروز می گفتم، اگر دیروز بوده باشد. دیدم یک نفر کتابی می خواند. نمایشنامه "پشت درهای بسته" سارتر بود. اولین بار بود که اینجا کتاب می دیدم. رفتم و خواستم که کتاب را ببینم. همه برگ هایش سفید بود. گفتم این که سفید است چی اش را می خوانی؟ خیلی جدی گفت: نمی خوانم، می نویسم.

مردک دیوانه! اصلا حقش است که اینجا باشد. کاش یک کتاب واقعی پیدا می کردم. هر چی. اگر پیدا نکنم شاید خودم یکی بنویسم و بعد بخوانمش.

لینک
۱٢ آذر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی