The hum

تمام بدنم می لرزد. این زمزمه ها تمامی ندارد، انگشتم را فرو می کنم توی گوش ها ولی انگار این صداها را از داخل سرم می شنوم. می نویسم شاید کمی آرام تر شوم. صدای آن پیرمرد است که همیشه سوره عصر را می خواند. همیشه پشت دیوار اتاق بی پنجره من روی زمین می نشیند، به دیوار تکیه می دهد، زانوهایش را جمع می کند توی شکمش و دستهایش را حلقه می کند دور زانوها. بعد سرش را می گذارد روی زانوها و همین طور زمزمه می کند. کثیف و ژولیده است و بوی تعفن می دهد. رفته بودم که بگویم آرام تر زمزمه کند تا لااقل در اتاق من شنیده نشود که حلقه توی دستش توجهم را جلب کرد. شبیه مال من نبود، اصلا خود خود حلقه من بود. خوب نگاه کردم. یکی از نگین هایش هم افتاده بود. خوب یادم می آید آن نگین کی افتاده بود. آن اوایل کمی گشاد بود. یک روز در خیابان از دستم افتاد و قل خورد و رفت زیر یک ماشین که کنار خیابان پارک شده بود و از طرف دیگر ماشین بیرون آمد. خوش شانس بودم که زیر ماشین نماند و اگر نه باید سینه خیز می رفتم زیر ماشین دنبالش. همان روز دادم تنگش کردند. یک تکه از وسطش برداشته بودند و لبه ها را به هم رسانده بودند. پول آن تکه برداشته شده را که ندادند هیچ، یک چیزی هم برای کارمزد گرفتند.

نمی دانستم این لعنتی حلقه من را کی از دستم کش رفته بود که متوجه نشدم. من که نمی خوابم که موقع خواب از دستم کش رفته باشد. منتظر شدم تا شاید خوابش ببرد تا من هم دوباره از دستش کش بروم. هر چه صبر کردم زمزمه اش قطع نشد. یادم آمد که او هم هیچ وقت نمی خوابد. چاره ای نبود. دل به دریا زدم و رفتم جلو و خواستم بی سر و صدا حلقه را از دستش در بیاورم که یک دفعه سرش را از روی زانو بلند کرد. اولین بار بود که صورتش را می دیدم. وحشت زده یک قدم به عقب پریدم.چشم نداشت. به جای چشم هایش دو حفره بزرگ به اندازه یک پیاله قرار داشت که ته هر کدام یک آینه بود. حلقه را ول کردم و وحشت زده برگشتم توی اتاق. صدای زمزمه ها حالا بیشتر شده است.

لینک
۱٦ آذر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی