Hallelujah

بالاخره خبر دادند که اجازه دارم از اینجا بروم. نمی دانم به خاطر کریسمس بود یا عید قربان و غدیر. شاید هم دلیل دیگری داشت که من نمی دانم. رفتم پیش مسوول پذیرش هتل و صورت حساب خواستم. اول فقط نگاهم کرد، بعد مثل کسی که بغض در گلویش بترکد، یک دفعه از قهقهه ترکید. این آخرین چیزی است که از آنجا یادم می آید. وقتی به خودم آمدم توی قطار بودم و کتاب A Christmas carol چارلز دیکنز توی دستم بود. شبح کریسمس گذشته و حال و آینده رفته بودند و اسکروج بعد از دیدن آن کابوس، صبح روز بعد را دوباره می بیند. با پای برهنه و لباس خواب به خیابان می دود و خوشحالی اش را فریاد می کند. صدای کر خواندن چند نفر در کوپه بغلی من را از کتاب بیرون می کشد. کتاب را می بندم و می روم و هم صدایشان می شوم. ها...له لویا.

لینک
۳٠ آذر ۱۳۸٧ - احمد فاضلی