ویژگی های اقلیمی

این سو و آن سوی متن عباس معروفی را می خواندم تا رسیدم به جایی که از ویژگی های اقلیمی می گوید و اثرشان در داستان. هر چه فکر کردم به نظرم نیامد که مثلا اقلیم کرج با تهران فرقی دارد یا نه. حتی آبادان و اهواز هم با این ها تفاوتی که در ذهن من بدرخشد ندارند. آبادان شهری ساحلی است و اهواز کارون را دارد به آن بزرگی. تهران اصلا رودخانه ندارد (و این بزرگ ترین عیب یک شهر است) به جایش کوه دارد که در قسمت جلگه ای خوزستان پیدا نمی شود. ملایر و بروجرد شهرهای کوهپایه ای هستند ولی واقعا این ها آن تفاوت اقلیمی را که در ذهن من مانده باشد ندارند، در حالی که گوناگونی جغرافیایی ایران با گوناگونی جغرافیایی کل اروپا برابری می کند. از تفاوت رفتار مردم هم چیزی در ذهنم نمانده. و این بسیار عجیب است که مردمی که تمام روز را در آپارتمان های مکعبی زشت روی هم چیده شده می گذرانند فرقی با آنهایی که در خانه های ویلایی با باغ های سبک انگلیسی زندگی می کنند ندارند. روستاها ولی متفاوتند. در این شکی نیست.

به عکس، اقلیم متفاوت را در شهرهای اروپایی دیده ام. طوری که حتی گذراندن یک روز در شهری، ویژگی های منحصر به فرد شهر را در ذهن حک می کند. حرفم درباره تفاوت شهرهای مثلا آلمان و ایتالیا نیست که حتی اگر کسی هیچوقت پایش را در این دو کشور نگذاشته باشد احتمال می دهد که چقدر باید متفاوت باشند، تفاوت شهرهای مثلا خود آلمان را می گویم. مثلا هانوفر شهری است خفه و دلگیر. شهری که باغ های بزرگ و بلوارهای وسیعش با آن مجسمه های مرمری و طلایی رنگ، هیچ از سردی و خاموشی شهر نمی کاهد. رفتار مردم هم خشک و سرد است، درست مثل خود شهر. یاس و وازدگی حتی در پارکی زیبا با دریاچه ای که اردک ها با سر و صدا در آن شنا می کنند، خودش را با قدرت از پس تک تک اجزای تصویر می نمایاند.

آقای معروفی قسمتی از کتاب "فریدون سه پسر داشت" را در آلمان روایت می کند. در یکی از صحنه ها، رفتار سرد و بی اعتای یک ایرانی با شخص اول داستان (مجید) را می بینیم که وقتی مجید به قول خودش گیر افتاده و به در خانه اش می رود، بدون اینکه در را باز کند، از پنجره اعلام می کند که حاضر نیست او را به خانه راه بدهد. این صحنه همیشه در ذهن من در هانوفر اتفاق می افتد. امروز که دوباره سراغ کتاب رفتم تا مطمئن شوم، دیدم که جریان در دوسلدورف رخ داده است. شاید آقای معروفی حسی را که من در مورد هانوفر دارم در مورد دوسلدورف داشته باشد. به هر حال به نظرم هیچ تصادفی نیست که در این کتاب فقط یک بار نام این شهر برده شده و آن هم برای توصیف این صحنه تأثر آور. 

لینک
٥ دی ۱۳۸٧ - احمد فاضلی