The only thing that's worth a damn

نزدیک نیمه شب است. روی پل هستیم. هوا چند درجه زیر صفر است و سوز گزنده ای از روی رودخانه بلند می شود که تا عمق استخوان را می سوزاند. از نیم ساعت پیش صدا و نور ترقه ها و فشفشه ها همه جا را پر کرده. همه با صورت های سرخ و سفید، معکوس می شمارند. ده، نه، هشت، ... صدای ترقه ها یک دفعه پرتابم می کند به سال ها قبل. صدای یک انفجار نزدیک. " احمد، شیوا، بدوید توی زیرزمین!" باز هم موشک. ولی این دفعه از آژیر خبری نبود. فرصت فکر کردن به این چیزها نیست، می دویم. چند قدمی در زیرزمین صدای انفجار دوم، خیلی بلندتر از اولی. در فلزی زیرزمین به شدت به هم می خورد و صدایی که از صدای انفجار کمتر نیست. می افتیم روی زمین. از کوچه سر و صدا و همهمه می آید. کنجکاوی کودکانه می کشاندمان توی کوچه. همه در خانه رویا و رامین، هم بازی هایمان، جمع شده اند. پدر رویا و رامین وسط کوچه ایستاده و از ترس شوکه شده. سر تا پا می لرزد. زبانش بند آمده و مو ها و لباس هایش سوخته. این دفعه موشک نبوده. شیر گاز را باز گذاشته، تا کبریت را پیدا کند آشپزخانه پر از گاز شده. کبریت را که می کشد انفجار اول، انفجار دوم هم سیلندر گاز بوده. شانس آورده که زن و بچه هایش خانه نبوده امد. سه، دو، یک، پااااق! چیزی نیست، صدای پریدن در شیشه شامپانی است. چیزی نیست، صدای ترقه های جشن و شادی شب سال نو است. همین الآن هم کم نیستند کسانی که از صدای هر ترقه ای دلشان می ریزد. کافی است تلویزیون را روشن کنید و از بین همه کانال هایی که جشن گرفته اند، یک شبکه خبری را پیدا کنید. 

لینک
۱٢ دی ۱۳۸٧ - احمد فاضلی