یک ماجرا

 -" دلم می خواهد چیزی غیر مترقبه، چیزی جدید، یعنی در واقع ماجراهایی برایم اتفاق بیفتد."

...

حیرت زده می پرسم "چه جور ماجراهایی؟"

- " هر جوری که بشود آقا. سوار قطار عوضی شدن، در شهری ناشناس پیاده شدن، گم کردن کیف بغلی، اشتباها دستگیر شدن، شب را در زندان گذراندن. آقا به نظرم می توان ماجرا را این طور تعریف کرد: رویدادی که از رده امور عادی بیرون می رود، بی آنکه ضرورتا فوق العاده باشد."*

اواخر دسامبر سال گذشته بود. داشتیم می رفتیم پراگ. هوا ده درجه ای زیر صفر بود و می دانستم که هر چه به سمت شرق برویم سردتر هم خواهد شد. چند روز قبل سرمای سختی خورده بودم که تا آن موقع حالم بهتر شده بود ولی صدایم بدجوری گرفته بود و به زحمت و با صدای نارسایی حرف می زدم. برنامه سفر به این ترتیب بود که با قطار تا مرز آلمان و جمهوری چک می رفتیم بعد یک قطار محلی از مرز ردمان می کرد و از آنجا دوباره قطار دیگری که تا پراگ می رفت. به ایستگاه مرزی که رسیدیم باورم نمی شد که قطار محلی که باید با آن وارد خاک چک می شدیم، در واقع یک واگن قدیمی روسی بود که حداقل شصت- هفتاد سال از عمرش می گذشت. (اینجا ببینیدش) چیزی شبیه یک اتوبوس با چند ردیف نیمکت. تنها نکته مثبتش، بخاری قدرتمندش بود که معلوم بود متناسب با سرمای اروپای شرقی  ساخته شده. کل سرنشینان واگن چهار نفر بودند، مرد راننده، زن کنترل چی، من و مهری. راننده و کنترل چی لبخندی تحویلمان دادند و چیزی به زبان چک گفتند که نفهمیدیم و تلاش برای برقراری ارتباط به آلمانی و انگلیسی هم موثر نیفتاد. دیگر فارسی را امتحان نکردم! فقط اسم ایستگاه مقصدمان را گفتم  و کنترل چی با اشاره سر و دست فهماند که در آنجا توقف داریم و خیالمان راحت شد. قرار بود طی این مسیر بیست دقیقه طول بکشد و من نمی دانستم که در همین بیست دقیقه، در چهار ایستگاه توقف خواهیم داشت. بیست و پنج دقیقه ای که گذشت وسایلمان را آماده نگه داشتیم و شال و کلاهمان را محکم کردیم و آماده پیاده شدن بودیم. به ایستگاهی رسیدیم که اسمش همان اسم ایستگاه مقصد ما بود. کنترل چی هم که ما را در آن وضعیت دید سریع به راننده اشاره کرد که بایستد. در را باز کرد و با لبخند بدرقه مان کرد. همین که پا از واگن بیرون گذاشتیم متوجه شدیم که یک جای کار می لنگد. جایی پیاده شده بودیم شبیه یک روستا. ساختمان ایستگاه راه آهن، یک اتاق فکسنی بود که پشت شیشه اش برنامه حرکت قطار را چسبانده بودند و البته در آن روزهای آخر سال هیچ کس آنجا نبود. خوب که به تابلوی ایستگاه نگاه کردم متوجه شدم که در زیر اسم ایستگاه کلمه دیگری با خط ریزتر هم نوشته شده که از داخل واگن ندیده بودمش، شاید علیا یا سفلی، شاید غربی یا جنوبی. به هر حال ایستگاه مقصد ما باید جایی می بود در همان حوالی، کمی دورتر. واگن قدیمی که با دود و سر و صدای زیاد راهش را از بین درخت ها کشید و رفت تازه متوجه شدم که فقط یک خط آهن از آنجا می گذرد یعنی راه یک طرفه بود. برنامه حرکت قطار را که نگاه کرم فهمیدم که آن واگن قدیمی تنها وسیله ای است که از آنجا می گذرد و ما باید منتظر می شدیم تا واگن به ایستگاه آخرش برسد و برگردد به طرف مرز آلمان، بعد همان مسیر را دوباره بیاید و ما را سوار کند و دوباره به سمت ایستگاه آخرش راه بیفتد و این رفت و برگشت ها بیشتر از دو ساعت طول می کشید. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که مسیر خط آهن را بگیریم و دنبال واگن پیاده راه بیفتیم. ولی اگر واگن می خواست برگردد باید از روی همان ریل برمی گشت و بین آن درخت های به هم فشرده ای که خط آهن را محاصره کرده بودند هیچ شانس فراری نداشتیم. به خطرش نمی ارزید. راه باریکی که پشت ساختمان ایستگاه بود، به نظر تنها راه خروج از آنجا بود. کوله پشتی ها را برداشتیم و راه افتادیم. روز دوم کریسمس بود و پرنده پر نمی زد، فقط یک ماشین رد شد، این قدر ناگهانی و سریع که تازه وقتی دور شد متوجه شدیم که تاکسی بوده. رنگش هم شبیه تاکسی ها نبود، فقط یک تابلوی کوچک Taxi بالای سقفش بود، به هر حال تنها شانس مان هم از دست رفته بود. تازه مهری تذکر داد که هنوز یوروهایمان را به کرون چک تبدیل نکرده ایم. جایی بودیم در حومه یک شهر کوچک در یک روز تعطیل با مقداری پول خارجی. صدایم که در نمی آمد که حرف بزنم، شروع کردم با سوت، ابتدای اپرای فلوت جادویی موتزارت را نواختن: Zu Hilfe, zu Hilfe, sonst bin ich verloren**

 

ادامه دارد.

* تهوع، ژان پل سارتر، برگردان: امیر جلال الدین اعلم ، انتشارات نیلوفر، تهران ، 1365، ص66

 

** کمک کنید، کمگ کنید وگرنه از دست خواهم رفت.

لینک
۱۳ بهمن ۱۳۸٧ - احمد فاضلی