ی ساده

مدتی که راه رفتیم بالاخره سواد کلیسای شهر پیدا شد. معلوم شد که به مرکز شهر نزدیک می شویم. شاید آنجا می توانستیم کسی را پیدا کنیم و آدرس ایستگاه اصلی راه آهن را بپرسیم. اولین کسی را که دیدیم مردی بود که خودش را حسابی پوشانده بود و کالسکه بچه اش را هل می داد. زبان همدیگر را نفهمیدیم ولی در بین حرف هایش با دست تابلویی را نشان داد که چیزی شبیه Information رویش نوشته بود. متوجه شدم که دارد به طرف دفتر اطلاعات جهانگردی راهنمایی مان می کند. بد فکری هم نبود، آنجا حتما می شد آدرس پرسید یا یک تاکسی پیدا کرد. تابلوها را یکی یکی دنبال کردیم تا بالاخره دفتر اطلاعات را پیدا کردیم. تعطیل بود! دست از پا درازتر دوباره دست به دامن رهگذرهایی شدیم که فقط چکی حرف می زدند. دست آخر دختری که خیلی هم عجله داشت و کمی آلمانی حرف می زد به دادمان رسید. گفت که همین خیابان را مستقیم بروید راحت پیدایش می کنید. پرسیدم چقدر باید برویم؟ جواب داد که پانصد متری بیشتر راه نیست. ما هم خوشحال راه افتادیم. بعد از انکه حداقل سه برابر پانصد متر را راه رفتیم کم کم به این نتیجه رسیده ایم که شاید عوضی فهمیده ایم . در همین فکر بودم که خیابان مستقیم تمام شد و به یک سه راهی رسیدیم. از مرکز شهر خارج شده بودیم و تابلوها را هم نمی توانستیم بخوانیم. مهری به یاد یک دوست چک اش افتاد، تلفن همراهش را از کیفش بیرون کشید که زنگ بزند و معنی کلماتی را که روی تابلوها نوشته بود را بپرسد، آنتن نمی داد. هیچ کس هم آن دور و بر نبود که دوباره آدرس بپرسیم. بالاخره یکی از سه راه را که عریض تر از دوتای دیگر بود انتخاب کردیم و راه افتادیم تا اینکه یک زوج مسن را دیدیم که از آن طرف خیابان می آمدند. مهری سریع خودش را به آن طرف خیابان رساند و تا من برسم اطلاعات را گرفته بود. از قضا این زوج آلمانی بودند و گفتند که راه را درست آمده اید و ایستگاه صد متر جلوتر است. من با شک پرسیدم صد متر؟ ولی این بار بیشتر از صد متر نبود. بیشتر از یک ساعت وقت صرف کرده بودم و قطاری را که بنا بود با آن برویم از دست داده بودیم ولی بالاخره ایستگاه راه آهن را پیدا کرده بودیم. حالا مانده بود که قطار دیگری پیدا کنیم و بلیط بخریم. شانس آوردیم و قطار دیگری پنج دقیقه بعد مستقیم به سمت پراگ می رفت. باید سریع بلیط می خریدم آن هم از متصدی که زبانش را نمی دانستم و البته با یورو. من و بلیط فروش هنوز سرگرم سر و کله زدن بودیم که قطار وارد ایستگاه شد. بلیط فروش که این صحنه را دید اشاره کرد که بروم و سوار شوم. من هم دیدم راه دیگری نیست، بدون بلیط سوار شدیم. می دانستم که جریمه خواهیم شد ولی لااقل این ماجرا تمام می شد. قطار که راه افتاد فقط خوشحال بودم که چند ساعت دیگر در پراگ خواهیم بود.

لینک
۱٦ بهمن ۱۳۸٧ - احمد فاضلی