در بساطی که بساطی نیست

امروز فرق داشت. بگذار یادم بیاید. با اینکه باز هم هوا سرد بود و درخت ها لخت بودند و کارها زیاد بود. باز هم اتوبوس سر وقت آمد و من سوار شدم و نشسته و ننشسته کتابی را از کیفم بیرون کشیدم و شروع به خواندن کردم و بیست دقیقه بعد نزدیک خانه پیاده شدم. ولی یک چیزی توی هوا بود. برف می بارید. شال گردنم را محکم کردم و یقه پالتو ام را بالا تر کشیدم و به طرف خانه راه افتادم. در ورودی را باز کردم. آنجا بود. جایی توی درخت های باغچه انتهای حیاط، یک قناری بود که می خواند. کلید توی دستم بود و زیر برف ایستاده بودم. می دانی چه می گویم؟ آنجا توی برف وسط زمستان یک قناری روی شاخه درختی نشسته بود و آواز می خواند و من یادم رفته بود که کجایم و چه می کنم.

لینک
٢٧ بهمن ۱۳۸٧ - احمد فاضلی