مثلا ١۴٠٠

چند سال که گذشت یک روز که در خانه تنها هستم و تلویزیون و رادیو و اینها که مزاحم نباشند، فنجان قهوه را می گذارم روی میز و فرو می روم توی مبل و تا وقتی که قهوه به اندازه ای سرد شود که دهان را نسوزاند به آن روز فکر می کنم که آن موقع مدت ها است از آن گذشته. روزهای اول بهار بود و هوا کم کمک گرم می شد. یکی از اولین روزهایی که خورشید بالاخره تمام آسمان را از ابرها پس گرفته بود بعد از نهار با بچه های آزمایشگاه رفته بودیم روی پشت بام ساختمان محل کارمان، همان جا که همیشه قرق سیگاری ها بود ولی آن موقع از خوش شانسی ما آن دور و برها نبودند. صندلی ها را گذاشته بودیم رو به خورشید و نشسته بودیم و با چشم های نیم بسته از زور آفتاب بستنی های چوبی را که زیر آفتاب وا می رفتند لیس می زدیم.

بعد لبخندی می زنم و  فنجان قهوه را که مدت هاست یخ کرده بر می دارم و می روم یکی تازه بریزم.

لینک
۱٥ فروردین ۱۳۸۸ - احمد فاضلی