The whole life is a competition

نما خارجی مقابل يک نمايندگی فروش بليت قطار ساعت ۵.۵ بعد از ظهر نهم اسفند برابر با ۲۷ فوريه

امروز بليت قطار های نوروزی پيش فروش می شود و در ضمن برندگان جوايز اسکار هم همروز اعلام می شوند.

جمعيت زيادی جلو نمايندگی منتظر ايستاده اند. بعضی از آنها شب قبل را همان جا گذرانده اند. دو مامور نيروی انتظامی با لباس فرم سعی دارند اين جمعيت منتظر و گاهی شديدا عصبانی را تا حد امکان از درهای نمايندگی دور نگه دارند. جمعيت داد می زند و شکايت می کند ولی به زور عقب رانده می شود. صدای جمعيت گوش را پر می کند.

قطع به نمای داخلی محل برگذاری مراسم اسکار همان زمان

صدای جمعيت گوش را پر می کند. جمعيت در حال تشويق هنرمندانی است که در مراسم حضور دارند. هيچ نيروی امنيتی با لباس نظامی ديده نمی شود. جمعيت در عين هيجان زياد بسيار آرام به نظر می رسند.

قطع به...

يکی از کارمندان نمايندگی فروش از ساختمان بيرون می آيد. ليستی از اسامی در دست دارد. صدای خود را صاف می کند و می گويد: اسم کسايی رو که می خونم بيان داخل. شناسنامه هاتون تو دست تون باشه. بقيه ديگه نمونن الان سيستم قطع می شه. ديگه بهتون بليت نمی رسه بی خودی اينجا نايستيد.

 همه منتظرند که اسمشان را بشنوند.

قطع به...

مامور اعلام نتايج ليست نامزدهای دريافت اسکار بهترين کارگردانی را در دست دارد:...The nomenies are

تيزر فيلم هايی که کارگردان آنها در ليست نامزد ها قرار دارند روی پرده می آيد.

And the oscar goes to......(مکث... پاکت حاوی نام برنده را باز می کند) CLINT EASTWOOD

قطع به...

اسامی خوانده شده و ولی خيلی ها اسم خود را نشنيده اند. جمعيت هجوم می آورند و مامورين انتظامی سعی می کنند با چوب هايی که در دست دارند جلو آنها را بگيرند.

قطع به...

حاضران بلند شده و کارگردان برتر رابا شور تمام تشويق می کنند. بعضی ها اشک می ريزند. چهره کارگردانانی که اسم آنها خوانده نشده را می بينيم که با لبخند کارگردان برتر را تشويق می کنند.

قطع به...

مردی از جمعيت که اسم خود را نشنيده و همچنين می داند که با حمله به ساختمان فروش بليت، کاری از پيش نمی برد، در گوشه ای نشسته و در اين فکر است که او چيزی کم نگذاشته، چون از ساعت پنج صبح برای خريد بليت آمده است و اينکه موفق نشده، ربطی به اينکه چقدر تلاش کرده، ندارد؛ همان طور که برنده نشدن مارتين اسکورسيزي، چيزی از قابليت های او کم نمی کند. مرد لبخند می زند و به طرف خانه راه می افتد. لبخند مرد، بيننده را به ياد لبخند اسکورسيزی می اندازد. او در اين فکر است که سال آينده از چه ساعتی بايد برای خريد بليت بيايد.

لینک
۱۱ اسفند ۱۳۸۳ - احمد فاضلی