طولانی ترین روز

هفدهم اردیبهشت

صبح زود از خواب بیدار شده ام. بستن چمدانم را دیشب تمام کرده ام. اول صبح همچنان خواب آلوده به سمت فرودگاه راه می افتیم. علاوه بر خانواده چند نفری از اقوام دور و نزدیک هم آمده اند. دو نفر از دوستان هم مستقیم آمده اند فرودگاه. فرودگاه امام هنوز رسما راه نیفتاده و پروازهای خارجی هنوز از مهرآباد هم انجام می شود. در راه فرودگاه آخرین اس ام اس هایم را هم می فرستم که بعد از یک جمله دوستانه برای گیرنده، فقط یک کلمه دارد: خداحافظ. می دانم که آن موقع صبح هنوز کسی بیدار نشده که جواب بدهد، وقتی هم که بیدار شوند اگر بخواهند جواب بدهند دیگر من در هواپیما خواهم بود. گوشی را خاموش می کنم و می دهم به مهری که قبل از آمدن با سیم کارتش یکجا بفروشد. سالن پروازهای خارجی مهرآباد کوچک است و می شود گفت خیلی تمیز نیست. بعد از چند تا عکس یادگاری، آخرین خداحافظی ها و سفارش ها ده دقیقه ای طول می کشد. بالاخره راه می افتم، بارها را تحویل می دهم و در صف کنترل گذرنامه می ایستم. خانمی که مسوول این کار است نگاهی به صفحه اجازه خروج می کند و می گوید: "می دانی که فقط یک بار اجازه خروج داری؟ یعنی از این در که بگذری گذرنامه ات عملا به درد به ایران برگشتن نمی خورد. هنوز می خواهی بروی؟" با خودم فکر می کنم که واقعا خیال می کند این چیزها را نمی دانم؟ فقط می گویم: "مهر خروج را بزنید لطفا.مردم پشت سرم منتظرند."

پرواز از تهران به فرانکفورت پنج ساعتی طول می کشد. صندلی کناری خالی است. کلا هواپیما از چیزی که فکر می کردم خالی تر است. ردیف جلویی خانم مسنی نشسته که تمام طول سفر خواب است. هر وقت هم که مهمان دار برای پذیرایی بیدارش می کند می گوید که چیزی نمی خورد و دوباره می خوابد. ولی مهمان دار دست بردار نیست و دفعه بعد دوباره بیدارش می کند. مهمان دار می پرسد که برای ناهار زرشک پلو و مرغ می خورم یا بیف استروگانف؟ ترجیح می دهم برای آخرین بار یک غذای ایرانی بخورم و همین را می گویم. معذرت خواهی می کند و می گوید که متاسفانه زرشک پلو تمام شده است! وقتی می بیند که من تعجب کرده ام که پس چرا اصلا این سوال را پرسیده است، توضیح می دهد که اگر به میل خودم بیف استروگانف را انتخاب کرده بودم، متوجه تمام شدن غذای دیگر نمی شدم و مشکلی پیش نمی آمد. بعد از سرو کردن قضای من می رود تا خانم ردیف جلویی را بیدار کند و بپرسد که ناهار زرشک پلو و مرغ می خورد یا بیف استروگانف. تلویزیون هواپیما فیلم "چپ دست" را پخش می کند که حوصله دیدنش را ندارم. یک بار دیگر نقشه فرودگاه فرانکفورت و برنامه حرکت قطار ها را چک می کنم. شنیده ام که فرودگاه فرانکفورت خیلی بزرگ است. هر چه باشد باید از فرودگاه مهرآباد بزرگ تر باشد. احتمالا از فرودگاه امام هم بزرگ تر است. می گویند هر سی و پنج ثانیه یک هواپیما در فرودگاه فرانکفورت می نشیند یا بلند می شود. این دیگر احتمالا حقیقت ندارد. البته نمی دانم که حدود یک سال بعد که از بزرگراهی نزدیک این فرودگاه می گذرم، صف هواپیما ها را در آسمان برای نشستن در باند خواهم دید و فکر خواهم کرد که شاید آن سی و پنج ثانیه چندان هم گزاف نبوده باشد. به هر حال آن قدر نقشه را نگاه کرده ام که می توانم چشم بسته راهم را پیدا کنم یا لااقل این طور فکر می کنم. از پنجره بیرون را نگاه می کنم، همه جا سبز است. واقعا نام قاره سبز برای اروپا نام با مسمایی است. به آلمان که می رسیم هوا ابری است و دیگر چیزی دیده نمی شود. خلبان اعلام می کند که در فرانکفورت هم هوا ابری خواهد بود و احتمالا بارانی و کمی هم سرد. این را از قبل می دانستم و لباس به اندازه کافی دم دست گذاشته ام. بالاخره به زمین می نشینیم و متوجه می شوم که فرودگاه فرانکفورت واقعا بزرگ است. باید ساعتم را دو ساعت و نیم عقب بکشم. این یعنی اینکه دو ساعت و نیم به طول روز من اضافه شده است. حالا یک روز بیست و شش و نیم ساعته دارم. از هواپیما که پیاده می شویم متوجه می شوم که بهتر است به جای استفاده از نقشه از تابلوهای راهنما کمک بگیرم. روی یکی شان نوشته "مخصوص اعضای اتحادیه اروپا" معلوم است که باید از راه دیگر بروم ولی چشمم دنبال آدم هایی است که بدون تفتیش و نشان دادن گذرنامه از راه دیگر سریع بیرون می روند. افسری که گذرنامه ام را مهر می زند یک کلمه هم حرف نمی زند. حالا باید خروجی را که به سمت قطار های سریع والسیر می رود، پیدا کنم. چند دقیقه بعد در حالی که منتظر بارها هستیم از هموطنی که کنارم ایستاده و از صحبت هایش با تلفنش متوجه شده ام که می خواهد به سمت ایستگاه قطار های سریع والسیر برود می پرسم که کدام خروجی را باید انتخاب کنم. بدون اینکه رویش را به طرفم برگرداند توصیه می کند که به علائم راهنما توجه کنم. با ادب، به خاطر این سفارش سخاوتمندانه تشکر می کنم و چمدانم را از روی ریل برمی دارم و راه می افتم. همان موقع تصمیم می گیرم که اگر کسی (بویژه در فرودگاه، آن هم فرودگاه فرانکفورت) نشانی جایی را از من بپرسد که بلد باشم، حتی شده همراهش بروم و مطمئن شوم که بدون استرس راهش را پیدا می کند. تصمیمی که در دو سال بعد همیشه به آن عمل خواهم کرد و البته هنوز این را نمی دانم.

موقع خروج مامور گمرک اشاره می کند که کیف دستی ام را روی میز بگذارم. در همان حال چیزی به آلمانی می گوید که فقط چیزی شبیه کلمه Student را تشخیص می دهم. از آلمانی فقط می دانم که "یا" یعنی "بله". حتی "نه" را هم نمی دانم. این را هم چون شبیه انگلیسی بوده یاد گرفته ام. به هر حال مامور گمرک دیگر سماجت نمی کند و همان یک "یا" کارم را راه می اندازد. بالاخره از روی تابلوهای راهنما خروجی مورد نظر را پیدا می کنم. به قطاری که می خواستم با آن بروم نمی رسم ولی فاصله حرکت قطارها یک ساعت است و تا من به سکو برسم هم نیم ساعتش گذشته است. روی صندلی می نشینم و با خیال راحت دور و برم را نگاه می کنم. از روی سکوی ایستگاه می توانم تریلرهایی را که به ایستگاه رفت و آمد می کنند را ببینم. روی یکی شان نوشته "سازمان بنادر و کشتیرانی جمهوری اسلامی". از اینکه نوشته ای به زبان فارسی می بینم تعجب می کنم و نمی دانم چند کیلومتر آن طرف تر، از ایستگاه اصلی قطار فرانکفورت که خارج شوی، این قدر نوشته فارسی خواهی دید و آن قدر زبان فارسی خواهی شنید که اصلا یادت خواهد رفت در جایی غیر از ایران هستی.

قطار که به ایستگاه می رسد فقط سه دقیقه وقت دارم که چمدان را داخل قطار بکشم. خیلی دقت می کنم که قطار را اشتباهی سوار نشوم. در ایستگاهی با این همه سکو و قطار احتمال اشتباه برای تازه واردی مثل من کم نیست. واگنی را که از بقیه خلوت تر است برای نشستن انتخاب می کنم. بالای صندلی ام چیزی نوشته که توجه نمی کنم. کنار پنجره می نشینم و چمدان را هم روی صندلی کناری می گذارم. قطار که راه می افتد تازه متوجه می شوم که چرا این واگن از بقیه خلوت تر است. هنوز یک سالی مانده تا سیگار کشیدن در همه واگن های قطار ممنوع اعلام شود. سیگارهای اینجا هم که چند برابر سنگین تر از سیگارهای وطنی به نظر می رسند. به هر حال بارم این قدر سنگین است که از خیر اسباب کشی به واگن دیگر آن هم برای مسافت یک ساعت و نیمه می گذرم. در ایستگاه بعدی خانمی حدود شصت ساله وارد واگن می شود. مستقیم به سمت من می آید و چیزی می گوید که متوجه نمی شوم. مودبانه می گویم که آلمانی نمی دانم. این بار به انگلیسی می گوید که آن چیزی که بالای صندلی من نوشته یعنی اینکه ایشان این صندلی را رزرو کرده اند. می خواهم جابجا شوم ولی چمدان را که می بیند از خیر صندلی اش می گذرد و در ردیف جلویی که خالی است می نشیند. دقت می کنم که قبل از نشستن بالای صندلی را نگاه می کند تا از رزرو نبودن آن مطمئن شود. قطار که راه می افتد سر صحبت را باز می کند که مادرش دیگر پیر شده و در حال احتضار است و او را از خانه اش بیرون فرستاده چون می خواسته موقع مرگ تنها باشد. پیش خودم فکر می کنم که اگر این خانم شصت سال داشته باشد، مادرش باید چند ساله باشد؟ تازه بعدها خواهم فهمید که با معیارهای ایرانی، اگر کسی در آلمان شصت ساله به نظر برسد، امکان ندارد زیر هشتاد سال داشته باشد.

قطار با دو دقیقه تاخیر به وورتزبورگ می رسد. از قطار که پیاده می شوم هنوز سرم از بوی الکل و سیگار گیج می رود. از سکو پایین می روم و وارد ساختمان ایستگاه می شوم. باید به هماهنگ کننده کارها در دانشگاه تلفن بزنم و رسیدنم را اطلاع بدهم. از یک نفر که اونیفرم به تن دارد و نمی دانم اونیفرم پلیس است یا راه آهن می پرسم که از کجا می توانم یک کارت تلفن بخرم. مجبور می شوم سه بار سوالم را تکرار کنم تا اینکه بالاخره یک روزنامه فروشی را با دست نشان می دهد که خوشبختانه می شود چیزی را که می خواستم آن جا پیدا کرد. ارزان ترین کارت تلفن پنج یورو آب می خورد و البته رویش نوشته که اعتبارش هفت یورو خواهد بود. بعد از اینکه به "دکتر گلنتز" تلفن می زنم باید یک ربع منتظر بمانم. با همان کارت به مهری زنگ می زنم و در همین حد که به وورتزبورگ رسیده ام خبر می دهم و البته می گویم که به پدر و مادرم هم خبر بدهد چون اعتبار کارتم تمام شده و نمی توانم خودم تلفن بزنم. این صحبت کوتاه زیر یک دقیقه طول می کشد و البته همه هفت یورو پریده است. از روی صدای دکتر گلنتز پشت تلفن حدس می زنم که باید خانمی بین سی و پنج تا چهل ساله باشد. ده دقیقه ای که می گذرد دختر جوانی را می بینم که به طرفم می آید. مثل اینکه دکتر گلنتز سرش شلوغ بوده و یکی از دانشجویانش را فرستاده است. سوار ماشین می شویم و به طرف آپارتمانی که از قبل برایم آماده کرده اند راه می افتیم. دختر جوان کمک می کند تا همه بارها را به داخل آپارتمان ببریم و وسایلی را که دانشگاه برای خوشامد گویی به عنوان هدیه خریده است نشانم می دهد و می گوید که اگر چیزی لازم دارم می توانیم با هم برای خرید برویم. تشکر می کنم و می گویم که همه چیز خوب و کافی است و تذکر می دهم که هنوز نامش را نمی دانم. می گوید که خیلی راحت می توانم "کارن" صدایش بزنم. همان موقع یادم می آید که اسم دکتر گلنتز هم کارن است. با دستپاچگی می پرسم: "دکتر کارن گلنتز؟" اصرار می کند که همان کارن کافی است.

هیچ وقت نفهمیدم که کارن متوجه اشتباه من شد یا نه. بعد از رفتن کارن هوا هنوز روشن است ولی خیلی خسته ام. به وقت ایران باید چیزی حدود ده و نیم شب باشد. بدون اینکه چیزی بخورم مستقیم به رختخواب می روم. شاید در خواب ببینم که مدت ها بعد وقتی دوباره هفده اردیبهشت شود در یک پیاده روی کوتاه به ذهنم فشار بیاورم تا این چیزها یادم بیاید و قبل از اینکه دوباره فراموششان کنم جایی بنویسمشان.

لینک
۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ - احمد فاضلی