برای دوستی که این روزها چندان خوب نیست

رفته بودم نمایشگاه امپرسیونیست های برلین. تابلوها همه خوب بودند، قشنگ بودند، هنرمندانه بودند، با اینکه همه شان امپرسیونیستی نبودند، ولی این ها را نمی خواهم بگویم، آن تابلو را می خواهم بگویم که از بین همه آنها به نظرم آشنا آمد. انگار یک جایی دیده بودمش. تابلوی آن نقاشی که اسمش را یادم نمی آید. سال ١٨٩٩ نقاشی شده بود. فضای بازی داشت، یک ساحل، یک دریا که تا افق ادامه داشت و چند تکه ابر که گوشه های آسمان تابلو جا خوش کرده بودند. نه، این هایش آشنا نبود، یک نفر توی تصویر بود که آشنا بود، یا آشنا نبود، شبیه یک آشنا بود. دختری در یک لباس بلند، از آنهایی که قرن نوزدهمی ها می پوشیدند، گوشه های دامن بلندش را بالا گرفته بود تا موجی که به سمت ساحل می آمد لباسش را خیس نکند. کلاه لبه داری روی سرش بود با یک روبان که دور کلاه گره خورده بود ولی موهای خرماییش از زیر کلاه بیرون زده بودند و توی باد جولان می دادند. البته صورتش مشخص نبود، امپرسیونیسم است دیگر ولی آشنا بود، لبخندش را هم می شد دید. می دانی، صد سال پیش دختری با این لباس ها یک جایی کنار دریایی بوده و این یک لحظه قشنگ است. چیزی است که ارزش دارد ثبت شود. دختری صد سال پیش آنجا بوده، زندگی کرده، شاید راحت، شاید سختی کشیده، ولی یک لحظه قشنگ، یک روز کنار یک ساحل آرام، دختری پاهایش توی آب است و لبخند می زند و بیشتر از صد سال است که آدم ها جلوی این تابلو می ایستند و غرق تصویر توی نقاشی می شوند و شاید آرزو می کنند چنین لحظه ای داشته باشند. زندگی چیزهای قشنگ هم زیاد دارد، هر چند گاهی پشت چیزهای نه چندان قشنگ پنهان شان می کند.

لینک
٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ - احمد فاضلی