از لا به لای نامه های رسیده

"سلام، خوبی؟ الآن اهوازم، خوابگاه [کس دیگری].هنوز نیامده دلم برای [فضای] تهران تنگ شده و بدجور احساس غربت دارم. بخصوص که بعد از آن همه اتفاق و چیزهایی که دیده ام و این خبر آخر تایید شورای نگهبان، آمده ام توی اتاقی که روی یخچالش عکس کسی را زده اند که به نظر ما [...]. اتاقی که جمعا توی گوشی هایشان یک مشت اس ام اس دروغی هست و روی زبانشان کلمه دکتر! با افتخار می آید و وقت حرف زدن با همان تحقیر معروفشان می گویند "پس فلانی از طرفدارای چیزه! اسمش هم یادم رفته!" خلاصه که دلم گرفته. هنوز نگاه ندا، جیغ بچه های دانشگاه اصفهان، اتاق سوخته بچه های [دانشگاه] تهران، توی ذهنم است. هنوز تصویر حمله با باتوم و گاز و فرارهای هر روزمان [یادم نرفته است]. هنوز وقتی کسی را در خیابان با لباس نظامی می بینم وحشت می کنم. هنوز .... هنوز برای خیلی ها جایی دورتر از نوک دماغشان نیست.

نمی دانم الآن احساس غربت کدام مان بیشتر است، تو در کشوری دیگر، با آدم های دیگر و زبان دیگر یا من در کشور خودم و در میان آدم هایی که مثل هم حرف می زنیم و در خانه با خانواده خودم؟

شب بخیر"

لینک
۱٢ تیر ۱۳۸۸ - احمد فاضلی