ماجرای آن شب بارانی

اصل ماجرا که سال ها پیش اتفاق افتاده است، دقیقا نمی دانم چند سال،من فقط بعدها چیزهایی در موردش شنیدم. ولی چیزی که می خواهم تعریف کنم از شب شنبه شروع شد. 

به جشن که رسیدیم مراسم هنوز شروع نشده بود و لورا که من و مهری را دعوت کرده بود و قرار بود آن روز مدرک لیسانسش را بگیرد جلو در ایستاده بود. ده دقیقه ای دیر رسیده بودیم. راستش دنبال آدرس می گشتیم، رگبار تابستانی هم از خجالت این چند وقت که نباریده بود در آمده بود و ما چتر همراهمان نداشتیم و موها و لباس هایمان نیمه خیس بود. جشن خوب و ساده برگذار شد. شام را از بیرون سفارش داده بودند و دسر را همان بچه هایی که قرار بود مدرکشان را بگیرند و هفت-هشت نفری می شدند تهیه کرده بودند. من که از غذا خوشم آمده بود ولی لورا که معمولا همه غذایش تشکیل می شد از خیار و هویج خام و ماست کم چربی، از اینکه غذاها همه گوشتی بوده اند کمی دلخور بود ولی طبیعتا از دسر خوشش آمده بود.

حدود ساعت ده مهمان ها کم کم خداحافظی می کردند. ما هم راه افتادیم. بیرون باز رگبار گرفته بود. تراموا دیر می آمد و تصمیم گرفتیم تا ایستگاه اتوبوس پیاده برویم. ده دقیقه ای راه بود و آسمان مثل یک سقف سوراخ، مدام چکه می کرد. جلوی در تئاتر شهر که رسیدیم نمایش تازه تمام شده بود و تماشاگرها با لباس های شیک و بیشتر، جفت- جفت از ساختمان بیرون می آمدند. از پشت در شیشه ای توی جمعیت چشمم به "بریگیته" و شوهرش افتاد که می خواستند بیرون بیایند. از بیرون در را برایشان باز کردم و نگه داشتم. برگشت که تشکری کند و تازه ما را دید. سلام و احوال پرسی کردیم و من کنجکاوی کردم که چه نمایشی دیده بودند. "خرده بورژواها"ی ماکسیم گورکی را. گفت که "اورزولا" هم با آنها بوده ولی بین پرده دوم و سوم گفته است که از نمایش خوشش نمی آید و به خانه رفته بود. از داستان و اجرا پرسیدم که هر دوشان کلی تعریف کردند و من مانده بودم که چرا اورزولا خوشش نیامده.

چهارشنبه بعدش اورزولا برای شام دعوتمان کرده بود. (ادامه دارد)

پ.ن. بخش دوم عکس ها: لوسرن

پ.ن.٢ بخش سوم عکس ها: زوریخ

لینک
۱۱ امرداد ۱۳۸۸ - احمد فاضلی