ادامه ماجرا

چند سال قبل که بچه ها مدرسه می رفتند، اورزولا برای فرار از روزمرگی زندگی پنج ترم زبان فارسی خوانده ولی زبان مورد علاقه اش اسپانیایی است. اصلا عاشق هر چیزی است که به اسپانیا مربوط باشد. آن شب یک جور املت اسپانیایی درست کرده بود و سالامی و شراب اسپانیایی هم کنارش گذاشته بود. سر شام مهری شیطنت کرد و گفت که خبر داریم که نمایش آن شب را نیمه کاره ول کرده و از سالن بیرون آمده. کمی جا خورد، معلوم بود که نباید حرفش را می زدیم. خواستم موضوع را عوض کنم ولی دیر شده بود. قبل از شروع به حرف زدن،لبخندی زد. انگار خودش را برای اعتراف بزرگی آماده می کرد. "راستش پرده اول پر بود از رنج، پر از دعواهای خانوادگی، این نویسنده های رئال روسی، همین چخوف و گورکی و بقیه، اصلا همه شان همین طوری می نویسند. در مورد خانواده ای بود که پدرشان بچه ها را کتک می زد، دختر خانواده می خواست خودکشی کند، همه اش جر و بحث و بگو مگو، پرده دوم هم همین طور بود، هیچ چیز عوض نشد. اصلا ولش کن نمی خواهم دوباره یادم بیاید". باز خواستم موضوع را عوض کنم. بی هدف دور برم را نگاه کردم تا چیزی برای شروع یک بحث تازه گیر بیاورم. نگاهم افتاد به قاب عکس های کوچک و بزرگ خانوادگی که همه جای اتاق را پر کرده بودند. چیز مبهمی توی ذهنم این طرف و آن طرف می رفت. عکس ها، عکس ها، یک چیز غیر عادی توی عکس ها بود. یک دفعه همه چیز دستگیرم شد. برگشتم به طرف اورزولا. سرش پایین بود و نگاهش بین لیوانی که در دست چپش و چنگالی که در دست راستش داشت بی حرکت مانده بود. برای هر برگشتی خیلی دیر شده بود و اورزولا خیال داشت ادامه بدهد. "می دانید وقتی همچین داستانی را چندین سال زندگی کرده باشی، برایت سخت است که روی صندلی راحت لم بدهی و دوباره تماشایش کنی. توی سالن زندگی خودم را داشتم مثل دور تند یک فیلم تماشا می کردم. کتک خوردن خودم و بچه ها، حتی یک بار می خواست من را بکشد، تا حدودی هم موفق شد." به اینجا که رسید ساکت شد. مهری در آمد که "فکر می کردم شوهرت مرده. اصلا خودت این طور گفته بودی." نگاهش را از روی میز جمع و جور کرد ولی همین که دوباره شروع به صحبت کرد نگاهش این بار روی شمعی که طرف دیگر میز در حال سوختن بود متوقف شد. "حالا چند سال است که مرده، ولی قبلش از هم جدا شده بودیم. اولش به قرص های مسکن وابسته شده بود، بعد مثلا آنها را کنار گذاشت، این بار رفت سراغ الکل، تا آخر عمرش هم دست بر نداشت. سال های پلیس و دادگاه و برو و بیا. همین بریگیته که اتفاقا آن شب هم در سالن تئاتر بود خیلی کمکم کرد. بعد از سال ها که همه چیز تمام شده یک شب هوس می کنی بروی تئاتر و آن وقت از شانس تو این نمایش مسخره. جالب این جا بود که بازیگر ها هم خیلی خوب و واقعی بازی می کردند." این جمله آخر را که می گوید لبخندش بر می گردد و این طور تمام می کند که "حالا نگفتید شماها از کی شنیدید؟"

توی راه برگشت به این فکر می کردم که چرا آن چند دفعه قبلی که به آن خانه رفته بودم هیچ وقت متوجه نشده بودم که بین آن همه آدم توی عکس های روی دیوار جای یک نفر خالی است.

پ.ن. بخش آخر عکس ها: چشمان نظاره گر

لینک
۱٤ امرداد ۱۳۸۸ - احمد فاضلی