صید لاغر

شرح این پریشانی را که می خواهم برایتان بگویم گوش کنید. عاشقی بد دردی است. البته لازم نیست این را من برایتان بگویم، می دانم که می دانید ولی بگذارید یادآوری کرده باشم.

ایتالیا کشور رمانتیکی است، طبیعت زیبا، هوای گرم، بناهای تاریخی، هنر فاخر، مردمان خوش چهره و خوش مشرب و شراب سرخ. در ایتالیا آدم راحت عاشق می شود یا راحت عشقش را ابراز می کند. دیروز گالری اوفیتزی در فلورانس بودم. اول صبح قبل از باز شدن گالری رفتم ولی با وجود این، یک ساعتی در صف معطل شدم. آنجا پر است از تابلو و مجسمه های طراز اول دنیای رنسانس، از داوینچی و بوتیچلی و لیپی و میکل آنژ و بقیه. این قدر هنر برای دیدن هست که دود از کله آدم بلند می شود ولی از بین همه این ها تابلو "تولد ونوس" کار "بوتیچلی" یقه من را بدجوری گرفته بود. تابلو حکایت تولد خدای عشق از دل دریاست که بعد از تولد در صدفی قرار گرفته و "زفیر" خدای باد در حالی که زن دیگری را در آغوش گرفته سعی می کند با دمیدن، ونوس را به ساحلی برساند که در آنجا زنی با ردایی آماده ایستاده تا بدن عریان ونوس را بپوشاند. الهه عشق محجوب تابلو بازدید کننده ها را به طرف خودش می خواند و گرفتارشان می کند. من که متوجه نشدم چه مدت گذشت و من روبروی تابلو مانده و به ونوس خیره شده بودم و نمی تونستم از سالن بوتیچلی بیرون بیایم. همین حالا هم می دانم که دیر یا زود یک کپی این تابلو از دیوار خانه یا محل کارم آویخته خواهد شد. البته در این حلقه کمند من که صید لاغرم. چهره و اندام ونوس بوتیچلی هیچ نقصی ندارد. از آن زیبایی های کلاسیک و افسانه ای دارد که فقط توی نقاشی هاست. ولی به پای راست زن در آغوش خدای دمنده که نگاه می کنم-البته اگر بتوانم چشم از ونوس بردارم- می بینم که کار استاد نقاش نیست. فقط یک حدس می توانم بزنم که چرا نقاشی به چیره دستی بوتیچلی این طور بی ظرافت قلم زده و آن هم این که خود نقاش هم در دام زیبایی آفریده اش افتاده و دل از کف داده و دیگر ندانسته چه می کشد.

آن قلب های سرخ تیر خورده خون چکان دوران نوجوانی مان را که یادتان هست و حتما می دانید که ونوس گماشته های چشم بسته ای دارد که تیر و کمان به دست در آسمان پرواز می کنند و تیرهای خود را بی هوا به سمت من و شما رها می کنند تا کی یکی از این تیرها بر حسب قضا به دل بخت برگشته ای بنشیند و گرفتارش کند. حالا گوش کنید تا حکایت یکی از این قلب های تیر خورده را برایتان بگویم.

٢٢ آگوست ٢٠٠٩، اتاق ١٠١ هتل ارینا، فلورانس

لینک
٦ شهریور ۱۳۸۸ - احمد فاضلی