یکی داستان است پر آب چشم

به آخر این یادداشت که برسید شاید بگویید که این عشق نیست و بی وفایی است و خیانت به بنیان مقدس خانواده است یا هر اسم دیگری که روی آن می گذارید. من برایش اسم نمی گذارم و از نظر اخلاقی هم به موضوع نگاه نمی کنم. آن طور که من قضیه را می بینم کار همان گماشته ونوس است که با تیر و کمانش این ور  و آن ور می پرد و چشم بسته تیرش را رها می کند. حالا اینکه این تیر تصادفی به قلب بخت برگشته ای می نشیند یا بعضی شرایط اجتماعی و جغرافیایی این هدف گیری را تسهیل می کند موضوعی است که قضاوتش را به عهده خودتان می گذارم.

این ماجرا، ماجرای نادری نیست. صریح بگویم که خیلی از آدم ها وقتی از یک فضای بسته وارد محیط بازتری می شوند عقده هایشان سر باز می کند که خود این می تواند به عکس العمل های غیر منتظره ای منجر شود. مثلا سال اول دانشگاه چند نفر با اولین برخورد جدی با جنس مکمل (جنس مکمل به کار می برم به جای جنس مخالف که مخالفتی بین دو جنس نمی بینم) عاشق می شوند؟ چند نفر به سیگار و چیزهایی از این قبیل روی می آورند و کلا چند نفر تصمیم می گیرند که می خواهند عادت های زندگی شان را تغییر بدهند و بیشتر از زندگی شان لذت ببرند؟ حالا شرایط کسی را در نظر بگیرید که که از یک کشور سنتی وارد کشوری با فضای اجتماعی بازتر می شود. شخصا از این موارد این قدر دیده ام که می توانم در موردش کتاب بنویسم شاید هم بعدها نوشتم ولی این یکی برای خودم هم عجیب بود.

دختری همکارمان است که موهای بلوند و چشمان آبی دارد. این توصیف را از این جهت نیاوردم که بگویم زیباست. راستش اگر بخواهم فهرستی از دخترهای زیبایی که تا حالا دیده ام تهیه کنم در پنجاه تای اول هم جا نمی گیرد، فقط می خواستم بگویم که قیافه اش از قیافه های اروپای غربی است و اینکه با قیافه های مردم کشور ما و کشورهای همسایه و منطقه متفاوت است. همکار مذکری هم داریم که سنش از همه ما چند سالی بیشتر است، تمام عمرش را در کشور محل تولدش، جایی دوروبر کشور ما گذرانده تا یکی دو سال پیش که به گروه ما آمده. سال اول را مدام با خودش کلنجار می رفت که می خواهد آن وری بماند یا این وری شود. چند وقتی است که در ظاهر این وری شده. چند هفته پیش برای اولین بار شنیدم که جایی شکوه کرده که ازدواج سنتی که داشته حالا دست و پایش را بسته و تولد دختری که حالا سه-چهار ساله است همه چیز را پیچیده تر کرده، که ناراحت است که همیشه باید به همسرش خبر بدهد که کجا می رود و با کی می رود و تا کی می ماند و البته وقتی الکل می خورد همسرش در اتاق دیگری می خوابد. شنیدن این آخری از زبان یکی از دخترهای آزمایشگاه چیزی بیشتر از عجیب بود.

در این سفر آخر ایتالیا با خانواده اش آمده بود ولی معمولا تنها می دیدیمش. پریروز دختر بلوند همکارمان را آشفته دیدم. قضیه از این قرار است که انگار آفتاب داغ فلورانس و شراب ایتالیایی کار خودش را کرده و پسرک با جراتی که از شراب گرفته بعد از اینکه مثل این اواخر از زیبایی دخترک تعریف کرده و گلایه کرده از ازدواج زود هنگام، شاخه رزی پیشکش کرده و پیشنهاد داده که با دخترک برای تعطیلات به کشور زادگاهش بروند و البته تاکید کرده که خانواده اش در آن سفر نخواهند بود.

شنیده ام که یک بار بین و خواب و بیداری همسرش را به اسم این همکار ما صدا زده که این دیگر اوج ماجراست. چند روزی است که ماهایی که از ماجرا خبر داریم بین خودمان می خندیم چون می دانیم که بین این دو نفر هیچ اتفاقی نخواهد افتاد ولی باز هم می دانیم که تیری را که به قلب نشسته، اگر بخواهی بیرون بکشی جای زخمش هیچ وقت خوب نخواهد شد. باید کمکش کرد و هلش داد تا از طرف دیگر بیرون رود. این جوری شاید زخمش زودتر بهبود پیدا می کند.  

لینک
۱٠ شهریور ۱۳۸۸ - احمد فاضلی