داد و بیداد از این روزگار

سال ها است دلش که می گیرد آهنگی در مایه های دشتی یا نوا می گذارد، بعد می رود چند تا پیاز گنده می آورد و پوست می کند و خرد می کند به بهانه اینکه فریزشان می کند و بعدا که وقت ندارد می ریزدشان توی غذا. آن وقت نگاه که می کنی نمی دانی این اشک ها که راه افتاده اند از چشم سوزان اند یا از دل سوخته.

می گفت دیشب طبق معمول بساط دشتی اش را علم کرده بوده و ده تا پیاز درشت هم پوست کنده و آماده کرده بوده ولی چاقو را که توی دل اولین پیاز فرو کرده و فشار داده تیغه چاقو شکسته. آن وقت مانده بوده رسوا. دیگر خیلی سال هم از آن موقع گذشته که بتواند اشک هایش را گردن انگشت بریده اش بیندازد. 

لینک
٤ مهر ۱۳۸۸ - احمد فاضلی