باز هم اتوبوس

داخل اتوبوس که می شوم جا برای نشستن نیست، می ایستم آنجایی که معمولا دوچرخه ها و کالسکه بچه ها را می گذارند. دست هایم خالی است. احساس می کنم دست هایم ازم آویزانند. حوصله ام را سر می برند. فکر می کنم یعنی بقیه هم همین احساس را در مورد دست هایشان دارند؟ شاید هم دست های من زیادی درازند. می گذارم شان توی جیبم، خیابان های شهر اما سراشیب و پر پیچ و خم اند، باید دست هایم را به یک جایی بند کنم. از توی جیب ها درشان می آورم، دست راست را می گیرم به یک میله، چپی دوباره آویزان است، برش می گردانم توی جیب. آها! یک صندلی خالی شد. دور و برم را نگاه می کنم ببینم صندلی خالی مشتری دیگری نداشته باشد، کسی نیست. خودم را می اندازم روی صندلی. دوباره یاد دست هایم می افتم. بی حالت دو طرف بدنم افتاده اند. انگشت های هر دو دست را توی هم فرو می برم، حالا به همدیگر وصل شده اند ولی باز هم حالت طناب کلفتی را دارند که از یک شانه ام در آمده و رفته توی شانه دیگر، خشک و بی روح آنجا جلوی بدنم ول شده اند. سرم را که بالا می آورم می بینم که یک نفر دارد نگاهم می کند. من هم با نگاهم به مبارزه دعوتش می کنم ولی زود جا می زند، یک ثانیه هم نشد، رویش را برگرداند و از پنجره بیرون را نگاه کرد. چرا داشت به من نگاه می کرد؟ شاید از من خوشش آمده باشد. نه، امکان ندارد، امروز صبح صورتم را اصلاح نکرده بودم، یعنی وقت نشد. اصلا ولش کن، این دست ها را چه کار کنم؟ روی سینه ام گره شان می زنم. خوب، حالا خوب شد. دیگر بی خودی تکان نمی خورند، آویزان هم نیستند. "نکسته هالت اشتله*: اوکومینیشس تزنتروم". رسیدیم. گره دست ها را باز می کنم و دکمه را فشار می دهم تا در باز شود و پیاده می شوم.

* ایستگاه بعد: ...

لینک
۱٩ مهر ۱۳۸۸ - احمد فاضلی