تبریک به حسین

سال ٧٨ بود. تازه لیسانس قبول شده بودیم. دانشگاه شهید چمران اهواز. یکی از اولین کلاس هایی که باید در اولین ترم می گذراندیم درس زیست شناسی جانوری بود. یادم می آید که برای آن درس باید با ورودی های ٧٧ با هم سر کلاس می رفتیم. اولین جلسه که سر کلاس رفتیم دیدم چند تا از بچه های ٧٧ قبل از ما سر کلاس بودند. رفتم توی یکی از ردیف ها کنار یکی شان که توی نیمکت لم داده بود نشستم. خودش را حسین معرفی کرد و بلافاصله گفت که کاشانی است. فکر می کنم استاد درس آن جلسه نیامد و ما هم از روی بیکاری مدتی گپ زدیم و بعد خواستیم از کلاس بیرون برویم. وقتی حسین خودش را از روی نیمکت جمع و جور کرد و خواست روی پاهایش بایستد من همین طور با تعجب نگاه می کردم که این پسر هر چه بالاتر می رفت ماشالله تمام نمی شد و من تازه فهمیدم که تمام قدش موقع نشستن آن پایین نیمکت پنهان شده بود. این اولین برخورد من با حسین بود.

چهار سال دوره لیسانس از من و حسین دوستان نزدیکی ساخت. ما با هم در آزمایشگاه های مختلف کار کردیم و کار یاد گرفتیم، آموزش دیدیم و آموزش دادیم، با هم مجله منتشر کردیم و البته با هم درس نخواندیم. هیچ کدام مان دانشجوی درس خوانی نبودیم. حسین البته کمی بیشتر از من تنبلی کرد و درسش را بعد از من تمام کرد. بعد من برای فوق لیسانس رفتم دانشگاه تهران ولی یک تابستان بعد از اتمام لیسانس من و قبل از شروع فوق لیسانسم را من و حسین توی اهواز با هم کار کردیم که از بهترین دوره های زندگی من بود. روزها کار می کردیم و شب ها با هم غذا می پختیم و جدول روزنامه ها را پر کردیم.

دستپخت حسین عالی بود فقط یک اشکال داشت و آن هم این بود که برای کمتر از پنج نفر نمی توانست غذا بپزد و ما فقط دو نفر بودیم توی آن خانه حیاط دار دویست و پنجاه متری که اجاره کرده بودیم. عاقبت کار هم این بود که حسین قابلمه را می آورد سر سفره و می گفت "احمد تو می تونی!" و این می شد که دو نفری ته غذا را در می آوردیم. یادم نمی آید که هیچ وقت من و حسین با هم بوده باشیم و غذایی را نخورده گذاشته باشیم.

بعد از آن تابستان حسین بعضی وقت ها می آمد کوی دانشگاه که به من سر بزند و چون کوی دانشگاه مهمان قبول نمی کرد هر بار با یک جور کلک از در نگهبانی ردش می کردیم. تا اینکه حسین هم برای فوق آمد دانشگاه تهران و دوباره به هم نزدیک شدیم.

یک مدت توی مرکز ما یک سوییسی کار می کرد به اسم رافائل که همه وقتی می خواستند آدرسش را به کسی که هنوز ندیده بودش بدهند می گفتند "همونی که قدش از همه بلند تره". یک روز که حسین آمده بود مرکز ما، من همین طوری از حسین خواستم که سر صف غذا کنار رافائل بایستد ببینم رافائل چقدر از حسین بلندتر است. حسین که رفت توی صف دیدم که نه خیر، حسین حداقل ده سانتیمتر از رافائل هم بلندتر بود.

حسین هم مثل من غذاهای تند را دوست داشت. تصمیم گرفتیم برویم یک رستوران مکزیکی که یکی از دوستان که علاقه ما را به غذاهای تند می دانست پیشنهاد کرده بود. از توی لیست غذایی را انتخاب کردیم که جلویش نوشته بود خیلی تند. گارسون که انتخاب مان را دید تاکید کرد که این غذا خیلی تند است و ما هم اصرار کردیم که همان را می خواهیم. انصافا غذا تند بود ولی حسین برای اینکه حال گارسون را بگیرد صدایش زد و خیلی جدی گفت "شما اینجا سس تند هم دارین؟" گارسون بیچاره هم که معلوم بود جا خورده، رفت و با سسی برگشت که هنوز بعد از چند سال مزه اش را یادم هست. این که آن شب شام را چطور با آن سس خوردیم بماند ولی باید اعتراف کنم که خارج شدن آن غذا از طرف دیگر بدنمان از خوردنش هم دردناک تر بود.

کاشان که رفته بودیم ساعت دو شب تازه یادمان آمد که آسمان کویر باید دیدنی باشد. با آن رنو پنجی که نمی دانم حسین چطور تویش جا می شد رفتیم خارج از شهر ستاره ها را تماشا کنیم که پلیس بهمان مشکوک شد چون باور نمی کرد آدم های عاقل ساعت دو شب وسط بیابان روی زمین بخوابند که ستاره های توی آسمان را تماشا کنند و تا شهر اسکورت مان کرد.

آخرین باری که با حسین کوه رفتیم برف وحشتناکی آمده بود. حالا که عکس هایش را نگاه می کنم می بینم توی یکی از عکس ها که حسین می خواست عمق برف های نکوبیده را امتحام کند برف تا کمرش می رسیده که احتمالا می شود تا گردن من. این عکس ها دلیل خوبی است که بتوانم این جا به ایران ندیده ها ثابت کنم که قبلا هم برف دیده ام.

حسین برادر نداشته من است که البته بیست سال دیر دیدمش. به عقب که نگاه می کنم در همه اتفاقات مهم زندگی من کنارم بوده. روزی که می خواستم اولین بار با پدر مهری صحبت کنم، حسین تا آخرین ساعت ها کنارم بود. موقع اسباب کشی به اولین خانه خودم در کرج هم همین طور. روز دفاع فوق لیسانس من شیرینی دفاع را حسین خرید. برای عروسی ما تا آبادان آمد. روزی هم که می خواستم بیایم آلمان ساعت پنج و نیم صبح توی فرودگاه بود. بعد از آن هم هر وقت ایران کاری داشته ام حسین پیگیری کرده.

حالا کمی بیشتر از ده سال از اولین آشنایی من و حسین می گذرد. امشب عروسی حسین و فائزه است، همین حالا که من این یادداشت را می نویسم. نتوانستم آن جا باشم و این خیلی سخت بود. سر شب زنگ زدم و چند دقیقه ای صحبت کردیم که البته فاصله به این دوری را پر نکرد. حیف شد که ماه عسل شان را نتوانستند اینجا بیایند. برای حسین و فائزه خیلی خوشحالم و تمام این یادداشت بلند را نوشتم که همین را بگویم.

لینک
٩ آبان ۱۳۸۸ - احمد فاضلی