Memory flash backs 2

نیم ساعت بیشتر به حرکت قطار نمانده و در ایستگاه راه آهن هستم. آخرین روزی است که ایتالیا هستم. هنوز وقت نشده کارت پستالی را که خریده ام پست کنم، تمبر هم ندارم و باید از اداره پست بخرم. به انگلیسی از مسوول اطلاعات می پرسم که این دور و بر اداره پست کجا پیدا می شود. انگلیسی بلد نیست ولی چون آنجا نزدیک مرز اتریش است، به آلمانی آدرس می دهد. برف شدیدی در حال باریدن است. دم در اداره پست دختری جلویم را می گیرد و می خواهد متقاعدم کند که با فلان شرکت تلفن همراه قرارداد ببندم. جواب می دهم که ساکن "ترنتو" و اصلا ایتالیا نیستم و عذرخواهی می کنم و وارد اداره پست می شوم که خیلی شلوغ است. چند دقیقه که می ایستم متوجه می شوم که یا باید بمانم و کارتم را پست کنم و قطارم را از دست بدهم یا همین الآن راه بیفتم. فکری به سرم می زند. برمی گردم پیش همان دختر که هنوز جلوی در ایستاده و توضیح می دهم که عجله دارم ولی این کارت را باید حتما پست کنم. کارت را با لبخند می گیرد و من هم به قطارم می رسم. کارت چند روز بعد می رسد و روی در آزمایشگاه کنار کارت های دیگر قرار می گیرد. روی کارت دختری با چتر توی دستش در "ترنتو"ی برفی ایستاده است. 

لینک
٢۱ آبان ۱۳۸۸ - احمد فاضلی