طلوع

سال ها پیش بود که توی اتوبوس نشسته بودیم و خورشید در حال طلوع بود. پرسیدم "طلوع آفتاب را بیشتر دوست داری یا غروبش را؟" و قبل از اینکه جواب بدهد دوباره شروع کردم که "من طلوع را بیشتر دوست دارم، با طلوع همه چیز شروع می شود. غروب با اینکه رنگ های قشنگ تری دارد ولی به تاریکی ختم می شود."

روزمرگی زندگی باعث شده که از این همه روزهایی که خورشید در زندگی من طلوع کرده، چندتایی را بیشتر ندیده باشم. حالا همه چیز مهیا شده بود. پنجره اتاق هتل و بالکن به سمت شرق است و مشرف به رودخانه، آسمان هم تقریبا خالی از ابر. حوله ای برمی دارم و صندلی توی بالکن را که هنوز از باران شب قبل خیس است خشک می کنم. شال و کلاه می کنم و می روی توی بالکن، خورشید هنوز از افق بالا نیامده. درخت های آن طرف رودخانه و چند تکه ابر کوچک آن ته های افق را هم باید رد کند تا ببینمش. رودخانه آرام است و ساکت ولی مرغ های دریایی، اردک ها و غازها غوغایی راه انداخته اند. بعضی وقت ها هم کلاغی به جمع شان می پیوندد. پرنده های خوش صدایی هم هستند ولی صدایشان در آن همهمه گم می شود. بعضی وقت ها تک و توک آدم هایی در طول رودخانه می دوند یا دوچرخه می رانند. یکی دو نفر هم سگ هایشان را برای پیاده روی می برند. این ها شاید طلوع های بیشتری را دیده باشند. نیم ساعتی می گذرد تا بالاخره قرص خورشید کامل می شود، فقط نیم ساعت. و من در طی این سال ها چند نیم ساعت را که از دست نداده ام.  

لینک
۱ آذر ۱۳۸۸ - احمد فاضلی