A Christmas Carol

نزدیک کریسمس است می دانید که. دیروز دوست قدیمی مان چارلی را در بازارچه کریسمس دیدم، همان چارلی دیکنز معروف را. با همان پالتوی بلند و کلاه و عصا. برف می بارید. به یک تراموای گرم پناه بردیم و کمی گپ زدیم. گفتم این روزها که می شود یاد اسکروج و روح مارلی می افتم. گفت که آن کارتون والت دیزنی را با آن اردکهایی که غاز سرخ شده می خورند دیده و کلی خندیده است. پرسیدم یعنی تازگی ها سینما نرفته و این شد که با هم رفتیم سینما.

تعجب کرده بود که کسی نیامد پالتوی بلندش را بگیرد. کلاه را از سرش برداشت و با عصا گذاشت روی صندلی بغلی. پالتویش را هم پیچید و گذاشت کنارشان. البته بعدا که کسی می خواست روی آن صندلی بنشیند مجبور شد همه را روی پاهایش بگذارد و کمی غرغر کرد. ولی فیلم که شروع شد و عینک مخصوص را که دادم بزند، همه چیز را فراموش کرد. فکر می کنم تا دیروز صدا و تصویر سه بعدی را تجربه نکرده بود.چند بار عینک را از چشمانش برداشت و دوباره زد و جادوی تصویر سه بعدی را در ذهنش بالا و پاین کرد.  وقتی "جیم کری" را با آن بینی و چانه دراز در هیأت اسکروج دید گل از گلش شکفت. چند بار که شخصیتی از پشت دوربین حرف می زد و صدایش از پشت سر ما شنیده می شد برگشت که ببیند آیا کسی پشت سرمان ایستاده است. یک بار هم که تصویر سه بعدی خیلی نزدیک شد دستش را دراز کرد تا تصویر را بگیرد و مایه خنده پسرکی شد که کنارمان نشسته بود و راستش من کمی خجالت کشیدم.

فیلم که تمام شد، حسابی تشکر کرد و گفت که صحنه های خانه "باب کراچت" و مرگ "تیم کوچولو" اشکش را در آورده و خوشحال بود که عینکی به چشم داشته تا اشک هایش را از آن پسرک خندان کنار دستش پنهان کند. قبل از رفتن گفت که کریسمس بعد باز هم برمی گردد و شاید بتوانیم باز هم قراری بگذاریم و سینما برویم. قبول کردم و خداحافظی کردیم.

لینک
٢۳ آذر ۱۳۸۸ - احمد فاضلی