A story of a return

شب کریسمس است و همان طور که در سالن ترانزیت فرودگاه زوریخ منتظر پرواز بعدی هستم کتابی می خوانم و به صدای به هم خوردن فنجان و بشقاب ها در کافه سالن گوش می دهم. یک نفر پشت پیانو آهنگ Yesterday بیتلز را می نوازد و پشت سرش As time goes by   فیلم کازابلانکا را. سرم را از توی کتاب بالا می آورم و به آویزهای رنگی و چراغ های آویخته از سقف نگاه می کنم. یاد حرف رضیه می افتم که گفته بود چرا آرامشی که اینجا هست، آنجا نیست؟ دو دوتا چارتایی می کنم و می گویم فعلا که اینجاییم بین این آدم هایی که توی کافه قهوه شان را سر می کشند و تند و تند شکلات سوییسی می خرند و بر می گردم توی کتاب. چند صفحه دیگر می خوانم تا می رسم به این جمله:

"من ایرانی ام، دلم برای مملکتم می سوزد. اما ببین چه وضعی شده که آدم راضی می شود بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش دهند."*

کتاب را می بندم، یک ساعت دیگر مانده تا پرواز ولی دیگر کتاب خواندن نمی چسبد. کتاب را می گذارم توی کوله پشتی و دوربین را بر می دارم.

*سمفونی مردگان، عباس معروفی، تهران، انتشارات ققنوس، ص ٩٧

لینک
٥ دی ۱۳۸۸ - احمد فاضلی