ای که گفتی بدهم...

انار و آجیل و شیرینی شب یلدا را که خوردیم کم کم همه رفتند که بخوابند. من مانده بودم و دو تا خواهرها که بعد از سه سال که همدیگر را دیده بودیم در آن اتاقی که پنجره هایش رو به "توپقاپی" باز می شد، حرف برای گفتن زیاد داشتیم. شروع کرده بودیم از بچگی هایمان حرف زدن، از سال های جنگ و در به دری و زندگی در دهات از ترس موشک باران شهرها. من که همیشه فکر می کردم زندگی آرام و بدون ماجرایی داشته ایم حالا که از پشت همه این سال ها به عقب نگاه می کردم یکباره دیدم که اتفاقات آن سال ها برای پر کردن یکی دو کتاب کفایت می کند و چقدر پدر و مادر ما در آن سال ها کوشیده بودند که ما بچه ها از همه خطراتی که دور و بر ما بود بی خبر و آسوده بمانیم و تا سال ها نفهمیم در آن روزگار چه بر ما گذشته. بعد، از بازی ها و سرگرمی های آن موقع یاد کردیم که کامپیوتر و اینترنت نداشتیم و تلویزیون دو تا شبکه بیشتر نداشت ولی کتاب بود و شعر بود و حافظ پوسیده پدربزرگ که از رویش شعر حفظ می کردیم و وقت هایی که برق قطع می شد و آن وقت ها زیاد هم اتفاق می افتاد مشاعره می کردیم. این بود که به یاد بچگی مان شروع کردیم به مشاعره. یکی دو ساعتی گذشته بود و هنوز کسی جا نزده بود ولی ذخیره شعر های توی حافظه مان داشت ته می کشید. نوبت من بود که "الف بدهم" و داشتم سعی می کردم بیتی پیدا کنم که با "ای که..." شروع شود. احساس کردم چیزی یادم آمد و شروع کردم به خواندن:

ای که گفتی بدهم کامت و جانت بستانم

ترسم آخر ندهی کامم و جانم بستانی

و لبخندی از سر رضایت زدم که توانسته بودم نوبتم را رد کنم که دیدم دارند چپ چپ نگاهم می کنند و بعد پقی زدند زیر خنده. حالا از آن طرف دنیا ایمیل می زند و  عنوانش را می گذارد "ای که گفتی بدهم...".

پ.ن.١ حتما می دانید که اصل شعر چیز دیگری است و من نادانسته فریب حافظه ضعیفم را خورده بودم. به هر حال از نظر عروض شعر بدی نیست:

گفتی بدهم کامت و جانت بستانم

تر سم ندهی کامم و جانم بستانی

پ.ن.٢ این هم شب و روز آن شهر قشنگ که اگر خواستید ببینید.

لینک
۸ دی ۱۳۸۸ - احمد فاضلی