برف روی برف می بارد

دنیای کوچک کودکی ما چهار نفر بیشتر جمعیت نداشت. بابا و مامان و شیوا و من. بشقاب هایمان همه ملامین بود. ملامین های سفید با عکس چهار تا خانه که با جاده باریکی که یک پل سنگی هم داشت به هم وصل می شدند. ما که نمی دانستیم چه بر سر خانه مان در آبادان آمده بود خانه های توی بشقاب را بین خودمان تقصیم کرده بودیم. اولین خانه را شیوا برداشته بود، خانه قرمز کوچکی با سقف شیروانی. دوتا خانه قرمز و خاکستری وسط را که بزرگ تر بودند و چند طبقه با اتاق های زیاد، به مامان و بابا بخشیده بودیم. دورترین خانه که دیوارهایش زرد بود و دوتا درخت کاج کنارش بود به من رسیده بود. بعدها بشقاب ها چینی شدند و آرکوپال و دنیای کوچک ما که توی یک بشقاب جا می شد با خودمان قد کشید ولی باز هم همان دورترین خانه کنار کاج ها به من رسید.

لینک
٢٠ دی ۱۳۸۸ - احمد فاضلی