Memory Flashbacks 4

همان روز دوم بود. منتظر "کارن" بودم. روی نیمکت کنار خیابان "دُم اشتراسه" نشستم. چند قدم آن طرف تر چشمم افتاد به آبنمای کوچک ستاره ای شکلی با سه مجسمه در اطرافش که آرام آرام آب توی حوض می ریختند. به خیابان سنگفرش نگاه کردم، ماشینی نبود، فقط هر چند دقیقه یک تراموا تلق و تلق کنان رد می شد و برای رهگذرهایی که بی خیال روی سنگفرش این طرف و آن طرف می رفتند زنگ می زد. کبوتری کنار پایم روی زمین را نوک می زد و اصلا نمی ترسید. آن طرف حوض یک گل فروشی بود که گل هایش را تا وسط پیاده رو روی زمین پهن کرده بود و روبرویش آن طرف خیابان یک فروشگاه زنجیره ای که بالای ویترنش یک ردیف کامل گلدان گذاشته بود پر از اطلسی های سفید و بنفش. گاهی ناقوس کلیسا چند ضربه می زد، به جز آن فقط صدای آبی شنیده می شد که توی حوض می ریخت و صدای پاشنه کفش هایی که بی عجله روی سنگفرش فرود می آمدند. به خودم گفتم پسر، اینجا اروپاست!

لینک
٢٩ دی ۱۳۸۸ - احمد فاضلی